تبليغاتX
روزنامه نگار اصفهانی
یکشنبه دهم آبان 1388
یک بیوگرافی نرم!
-->روزنامه نگارم.کارم را به طور جدی از هفته نامه «اصفهان زیبا» شروع کردم. بعدا در روزنامه اصفهان زیبا، ستون ثابت هفتگی‌ای به نام «جوانشهر» راه‌انداختم و سپس در «ویژه‌نامه‌ی جوان( اکسیر)» اصفهان زیبا، مسئول صفحه‌ای به نام «دل‌خوشی‌های کوچک زندگی» شدم. با توقف انتشار ویژه‌نامه اکسیر، کار روزنامه را کنار گذاشتم اما شش ماه بعد با انتشار دوباره صفحه جوان، نوشتن «جوان‌شهر» را از سر گرفتم که متاسفانه عمر کوتاهی داشت و به دلیل «اعمال سلیقه»های بیش از حد مسئول صفحه، مجبور به توقف انتشار ستون هفتگی‌ام شدم. بعد از آن «موج هفتم» را برای صفحه‌ی فرهنگ و هنر روزنامه اصفهان زیبا می‌نوشتم که حدود 8 هفته منتشر شد.

--->اما حالا چند ماهی است ستون ثابت «اینترچت» را برای صفحه فناوری اطلاعات(2شنبه‌)روزنامه اصفهان زیبا، می‌نویسم. این ستونم را خیلی دوست دارم و خوشحالم که یک بار دیگر ضرب المثل «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد» برایم مسجل شد!

-->این وبلاگ کوچک دوست‌داشتنی، پرونده‌ی کاری من است. سعی می‌کنم متن کامل تمام نوشته‌های منتشرشده‌ام را در اینجا بگذارم. شاید برای ثبت در تاریخ یا...

 

About me:
I`m Nafiseh Hajaty, a girl journalist living in Isfahan, one of the capital cities of Iran.
Now, I`m applied math student in university and It`s more than 3 years that I am a journalist, write for some magazine, newspapers, news agencies  online and offline such as: Isfahan ziba local newspaper, Shahrvanemrooz weekly newspaper, Kayhan Caricature international cartoon magazine, news online newspaper, Persian cartoon website, …

I hate political issues especially these days. I mostly write about web, art, scientific and social issues. And now, It`s about 46 weeks that I wrote a weekly column for IT page of the biggest local newspaper of Isfahan, named Isfahan Ziba (beautiful  Isfahan), it`s mostly about web 2.0.

I do photography too. you can see my latest photos published in IMNA, Isfahan Metropolis agency. It`s about my latest travel to Malaysia, Kuala lumpur.
My interests are: Journalism,Internet,Traveling, cycling, playing Daf (a musical instrument) and …

Also You can see my English weblog, facebook, twitter and friendfeed for more introduction!

نوشته شده توسط نفیسه حاجاتی در 13:30 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
منتشر نشده: وقتی در خیابان «میر» گندم می‌کارند!
نگاهی به طبیعت اصفهانِ چند ده سال پیش
وقتی در خیابان «میر» گندم می‌کارند!
--->این مطلب برای صفحه جوان روزنامه اصفهان زیبا نوشته شده بودکه متاسفانه به دلیل خصومت شخصی مسئول صفحه با نویسنده، منتشر نشد!

 نمی‌دانم شما هم تا به حال موقع قدم‌زدن توی خیابان نظر و چهارباغ بالا و پایین یا وقتی توی یک «فست‌فود فروشی» توی یکی از این خیابانها مشغول گاززدن یک اسنک پر از سس گوجه و مایونز هستید یا حتی وقتی سوار «بی‌ام‌دبلیو»تان بارها و بارها از خیابان «میر» می‌گذرید، به این فکر کردید، که چند ده‌سال پیش، این جاها چه شکلی بوده‌اند؟!...
-    «اون موقع که ما آمدیم اینجا خانه ساختیم، دورتا دورمان گندمزار بود. از جلوی خانه هم جوی آب رد می‌شد. تک و توک، به تعداد انگشتای دست، خانه دور و اطراف بود. این خیابان «میر» هم خاکی بود. برق داشتیم ولی آب و فاضلاب نه! چاه آب داشتیم. همون که الان هم توی حیاطه! این حیاط هم پر بود از گلهای رز رونده و پیچک امین‌الدوله و یاس و انواع گلها...
  بعداً «پدر» جلوی خانه را درست کرد، روی جوی را بست تا بشه ماشین را ببریم توی خانه. بعد هم انجمن محله که پدر عضوش بود، خیلی تلاش کردند تا توانستند این خیابان میر را آسفالت کنند. این طوری شد که کم‌کم خانه‌های بیشتری توی محله ساخته‌شدند و چون مسکونی شده‌بود، شهرداری اجازه کاشت گندم به باغداران نداد و آنها هم، زمین‌ها را تقسیم کردند و فروختند.»
این‌ها را مادربزرگ می‌گوید و از همسایه‌های قدیمی که بعضی‌هایشان هنوز هستند، از فصل دروی گندم و از جوی‌های آب که از جلوی خانه‌ها می‌گذشتند صحبت می‌کند.
اصلاً از هر پدربزرگ‌ و مادربزرگ‌ یا حتی پدر و مادری که بپرسید، از باغ‌ها و بیشه‌های قدیمی اصفهان که حالا محله‌های جدید شده‌اند با آپارتمان‌های چند طبقه‌ی چند واحدی، می‌گویند و با یک حس غریب از «محله»ها‌ی قدیمی با آداب و رسوم خاصشان که همه همدیگر را می‌شناختند، حرف می‌زنند؛ حسی که نسل جدید نه تنها دوست ندارد که از آن متنفر است!...
باغ‌های زیادی بوده‌اند که حالا خیابان و بزرگراه شده‌اند. خانه‌های بزرگ باشکوهی بوده‌اند که حالا تبدیل شده‌اند به چندین آپارتمان چند طبقه‌ی چند واحدی. حالا بهار و تابستان که می‌شود، نمی‌‌توانی در کوچه پس کوچه‌ها قدم بزنی و از بوی اطلسی و یاس و شب‌بو مست شوی. این‌ها حس‌های گمشده‌ی بشر امروزند.
« از پل الهوردیخوان یا سی‌و سه چشمه، که خیابان چهارباغ را به دو قسمت تقسیم می‌کند، به سمت جنوب، خیابان چهارباغ بالا واقع شده که در دوره صفویه در هر طرف آن باغهای بزرگی قرار داشته ولی امروز کارخانه‌های صنعتی و بیمارستانها در جای آنها قرار دارد.این خیابان به اراضی وسیعی به نام هزارجریب منتهی می‌شود که در محل باغ معروف هزارجریب از آثار دوره شاه عباس اول واقع شده. اراضی هزار جریب به سمت جنوب ارتفاع می‌گیرد و به خط الراس کوه صفه منتهی می‌شود. در این کوه چشمه‌های طبیعی واقع شده که معروف‌ترین‌شان چشمه‌های: درویش(به شکل حوض طبیعی و مسقف در پایه‌ی کوه)، گل زرد( حدود دویست متر بعد از چشمه درویش با راه صعب العبور) و نُقَط (که آب از بالا در آن،قطره قطره می‌چکد.)نام دارند.»
این چند خط قسمتی از کتاب «اصفهان» نوشته دکتر «لطف‌ا.. هنرفر»  با تاریخ انتشار آذرماه 1346 بود. شبیه یک فیلم است. خیابان هزارجریب حالا و قدیم را تصور کنید. کوه صفه هم حسابی عوض شده. حالا «باغ وحش» و «آبشار» و «تله‌کابین» دارد. خیلی از راههایش هم دیگر «صعب العبور» نیست!...
وقتی صحبت از پاسداشت طبیعت می‌شود، آدم‌ها دو دسته می‌شوند برخی‌ها آه از نهادشان برمی‌خیزد و از باغ‌های پر از درختی که حالا جایشان را آپارتمان‌های بی‌قواره گرفته‌اند، صحبت می‌کنند. بعضی‌ها هم با بی‌تفاوتی سری تکان می‌دهند که یعنی برایشان فرقی ندارد که قبلاً چی‌بوده، اصلاً طبیعت و این‌حرفها یعنی چه؟!...
اما جنگ تکنولوژی و طبیعت مدتهاست آغاز شده و اوج گرفته. و مهم این است که ما در این جنگ در کدام سوی میدان‌یم؟! با طبیعت یا تکنولوژی؟! بُرد با کیست؟!...
برد با ماست فقط اگر در میانه‌ی این نزاع بایستیم. به فکر تکنولوژی باشیم در حالی که برای طبیعت ارزش قایلیم و درک کنیم که نابودی طبیعت، نابودی خودمان است.
اصلاً شما فکر می‌کنید ما برای نوه‌هایمان چه می‌توانیم تعریف کنیم؟! از همه مهمتر طبیعتی که آنها خواهند داشت چگونه است؟!...

تفسیر عکس: اینجا خیابان «میر» فعلی‌ست و این دخترک روی این دستگاه دروی گندم مزرعه روبه‌روی خانه‌شان، نشسته و به دوربین لبخند می‌زند!

نوشته شده توسط نفیسه حاجاتی در 8:34 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهارم شهریور 1386
دلخوشی‌های کوچک زندگی(9)
 

 

مصاحبه با یک مامور طرح ارتقاء امنیت اجتماعی

مردم، از زاویه‌ی دید پلیس نگاه کنند

در جلسه‌ی ویژه‌نامه، وقتی بحث برسر مصاحبه با یک خانم که شغل متفاوتی دارد، می‌شود، پیشنهاد مصاحبه با یک مامور خانم جوان که در طرح امنیت اجتماعی خدمت می‌کند را می‌دهم. خانم‌های مامور، اجازه مصاحبه نمی‌دهند. می‌گویند باید معرفی‌نامه داشته‌باشم و مجوز گرفتن هم دو، سه روزی طول می‌کشد! این که بتوانم در عرض 2ساعت، امضای مسئولین را به‌دست بیاورم و به این سرعت مصاحبه را انجام دهم، چیزی شبیه به معجزه‌است! اما شانس می‌آورم، خیلی خوب، همکاری می‌کنند، سه امضا را می‌گیرم. البته نتوانسته‌ام اجازه مصاحبه با یک مامور جوان را بگیرم ولی می‌روم خیابان سیدعلی‌خان تا با« مسئول واحد بانوان پلیس امنیت اخلاقی» صحبت کنم.

در سکوریت، راهروی سمت راست، در کوچک سفید آهنی که رویش نوشته:«ورود آقایان ممنوع، لطفاً در یا زنگ بزنید.»، سه، چهار پله و یکراست می‌روم جلوی میزی که گوشه‌ی سمت چپ سالن قرار دارد. دو خانم در دو طرفش نشسته‌اند با دو دفتر اسامی. صحبت خانم جوان دستگیرشده که تمام می‌شود، خودم را معرفی می‌کنم. راهنمایی می‌شوم به اتاق سمت چپ. خانم امامی، به دقت معرفی‌نامه را می‌خواند. دودل می‌شود، زنگ می‌زند به سرهنگ. نشسته‌ام کنار سه‌چهار مامور جوان که منتظر اعزام هستند، دختر جوانی با مامور وارد می‌شود، کنارم می‌نشیند، می‌پرسد:« شما را هم گرفتن؟». موبایل می‌خواهد. تلفن کارتی و تلفن اداری، اینجا هست. محافظه‌کاریم باعث می‌شود دودرش کنم! تا می‌خواهم با مامور کناری صحبت کنم، اعزام می‌شوند. اتاق خالی می‌شود و می‌توانیم مصاحبه را شروع کنیم. خانم « امامی»درحین مصاحبه، کناردستم نشسته و دستنوشته‌هایم را می‌بیند. با منتهای احتیاط اما با روی باز و مهربان جواب می‌دهد. مصاحبه، یکساعتی طول می‌کشد. بعد، از من می‌خواهد که دستنوشته‌هایم را بدهم، بخواند. چند جمله را تصحیح می‌کند. البته می‌توانم محافظه‌کاریهای بیش‌از اندازه‌اش را درک کنم و لازم است همین‌جا از همکاری صمیمانه‌ی همه‌ی مسئولین وظیفه‌شناس، تشکر کنم.

-------------------------------------

-اگر کسی دوست داشته‌باشد در این شغل، خدمت کند، چه مراحلی دارد؟

-باید از طریق کنکور سراسری رشته‌های نظری، در مقطع کاردانی یا کارشناسی، در دانشگاه علوم انتظامی پذیرفته شود. که این دانشگاه هم فقط در تهران است. مثل دانشگاهها که رشته‌های مختلفی دارند، دانشگاه علوم انتظامی، رَسته‌های مختلف: آگاهی، راهنمایی و رانندگی، اطلاعات و انتظامی دارد.

- این ماموران به عنوان کارآموزی در اینجا خدمت می‌کنند یا شغلشان است؟

-نه! طرحشان را که قبل از فارغ التحصیلی، می‌گذرانند. الان با توجه به رسته‌شان، شاغل در اینجا هستند.

-کار شما، چه سختی‌هایی دارد؟ فکر نمی‌کنید دید منفی نسبت به پلیس در جامعه، ایجاد شده؟

-من فکر نمی‌کنم هیچ کاری در دنیا وجود داشته‌باشه که سختی نداشته باشد. کار ما هم سختی‌های خودش را دارد. مبارزه با یکسری جرایم هست که در سطح شهر و در انظار عموم اجرا می‌شود و یکسری از مرتکبینش اعتقاد ندارند که مرتکب جرمی شده‌اند و درصدد مقابله با مامور قانون برمی‌آیند. فکر نمی‌کنند که مامور، خودش را وقف خدمت به جامعه کرده و وظیفه‌اش تامین امنیت اجتماعی جامعه است. با هر معضلی که مقابله می‌کند، به خاطر آسایش  خاطر مردم است بنابراین به دلیل غفلت، مقداری مخالفت می‌کنند که اگر از نگرش پلیس به این کار نگاه کنند، دیدشان مثبت می‌شود.

- ببینید! همیشه از کودکی، توی مهدکودک به ما ها یاد داده‌اند که پلیس دزدها را می‌گیره، باید به‌ش احترام بگذاریم و... اما حالا اون بچه‌ای که مامانش را می‌گیرن، این احترام را دیگر نمی‌فهمه، فکر نمی‌کنید یکجور تقابل بین پلیس و مردم به وجود می‌آید؟

-پلیس از خود مردم است. در سایر مشاغل، مثلاً پزشک یا پرستار، ممکنه یک داروی تلخی به فرد بدهند ولی صلاح او را می‌خواهند. نه! من فکر نمی‌کنم این طرح مردم را در مقابل پلیس قرار داده‌باشد. پلیس درکنار مردم، حامی مردم و در خدمت آنهاست. مردم فهیم‌اند و می‌فهمند که این اقدامات به خاطر سلامت جامعه است.

- این که به کسی که اعتقاد واقعی به حجاب ندارد و حجاب را نمی‌فهمد، حجاب زوری بپوشانیم و این فرد را قرار بدهیم، کنار کسی که خودش آگاهانه، حجاب را انتخاب کرده، این به اویی که آگاهه، لطمه نمی‌زند؟! درست کردن زیربنا، مهمتر نیست؟

-چرا خدا امر به معروف را واجب کرده؟! خدا بهتر از همه‌ی ما صلاح ما را می‌داند. ما حتی در مستحبات و مکروحات هم باید امر به معروف و نهی از منکر کنیم. ممکنه آن فرد با همین تذکر یک جرقه در ذهنش ایجاد بشه و به عمل اشتباهش پی ببره و ترک کنه...

-همین! می‌خواهم ببینم این تذکر لسانی، قابلیت به وجودآوردن این تغییر را داره؟ این که بگوییم:«خانم روسری‌تو بکش جلو!» جرقه ایجاد می‌کنه؟ برعکس، حس لجبازی به وجود نمی‌آورد؟!

- بعضی‌ها منتظر یک جرقه‌اند. یک تذکر و ارشاد کوچک می‌تونه باعث بشه که خودش بره، تحقیق کنه، یک بازنگری روی رفتارش داشته‌باشه. ما وظیفه داریم که جامعه‌مان پاک، سالم و مقید به مسایل شرعی باشد. حضرت امام(ره) فرمودند: ما ضامن وظیفه‌ایم نه ضامن نتیجه. ببینید! ما در یک جمع کاری هم که هستیم، مسایل شخصی‌مان را بازگو می‌کنیم و همدیگر را ارشاد می‌کنیم و به کسی هم بر نمی‌خوره. مثلاً اگر ببینیم کسی سرما خورده و داره چیزی می‌خوره که برایش بد است، نهی‌اش می‌کنیم. مشکل اینجاست که ما به ابعاد روحیمان توجه نمی‌کنیم. در حالی که روح مهمتر از جسم است. مثلاً اگر در یک جمعی به کسی بگوییم:«غیبت نکن!» خیلی به‌ش برمی‌خوره در حالی که این تذکر هم خیرخواهانه و از سر علاقه‌است. ما نمی‌توانیم نسبت به هم، بی‌تفاوت باشیم.

-درسته. اما من می‌گویم چرا نیروی بیشتری روی کار ارشادی گذاشته نمی‌شود؟! همان خواهران بسیجی که باشما همکاری می‌کنند چرا قوایشان را روی آگاهی دادن بیشتر نمی‌گذارند؟

-نیروی انتظامی، مدتهاست کار ارشادی در دانشگاهها، مدارس و حتی ادارات انجام می‌دهد.از طریق رسانه‌ها کار شده. بروشورهای زیادی چاپ و دربین مردم  و برای آگاهی آنها، توزیع شده. من تا به حال درمدارس زیادی سخنرانی داشته‌ام. حتی برای پیش‌دبستانی ما برنامه داشتیم. و در انتهای این سخنرانی‌ها آن‌قدر فضا، صمیمانه بوده که خیلی‌ها دوست داشتند بیایند، پلیس بشوند! یا اگر قبلاً، کار خلافی انجام داده‌بودند، آمده‌اند و با ما صحبت کردند و راهنمایی خواستند. به نظرم، به داشتدابه حدکافی کار ارشادی و فرهنگی انجام داده‌ایم و بعد کار اجرایی شروع شده. اصلاً نفس ماموریت پلیس، کار اجرایی است.

-خاطره‌ی خوبی از این طرح دارید؟

- خاطره‌ی خوب که زیاد دارم.خانم‌هایی بودن که اولش خیلی ناراحت و عصبانی بودن ولی بعد فرداش که اومدن مدارکشان را بگیرن، از طرح خیلی تعریف کردن، از ما به خاطر رفتارشان معذرت‌خواهی کردند و خودشان اذعان کردند که وضعیت بدحجابی خیلی ناجور بوده و سلامت خانواده‌ها به خطر افتاده و این طرح خیلی کار مثبتی انجام داده.

-نیروهای جوانتان، دوره‌های خاصی مثل فن بیان، روانشناسی و... دیده‌اند؟

-خوب دوره‌هایی دارند که از اساتید دانشگاه دعوت می‌کنیم برایشان سخنرانی کنند و در دانشگاه هم چیزهای زیادی یادمی‌گیرند.

-مراحل این طرح چیه؟

- اهم کار ما براساس تذکر و ارشاده، بعد هم تعهد کتبی و بعضی‌ها که وضعیت ناجور و تابلویی داشته‌باشند هم به ستاد احیا معرفی می‌شوند و جلسات مشاوره برایشان برگزار می‌شود که به تشخیص مسئولین بستگی داره که برای هرکس چند جلسه مشاوره برگزار شود.

-مصاحبه‌ی خوبی بود. فکر می‌کنم در این زمان که کمی دیدمنفی نسبت به این طرح وجود داره، بهتره، پلیس بیشتر با مردم رابطه داشته باشه تا این تصورهای غلط را ازبین ببره.

- بله. شناخت مردم نسبت به پلیس کم است. باید دید اشتباه، عوض بشه. الان، دورادور قضاوت می‌کنند.

نوشته شده توسط نفیسه حاجاتی در 16:48 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهارم شهریور 1386
ویژه نامه جوان روزنامه اصفهان زیبا-شماره ویژه‌- روز جوان

یکشنبه،۴شهریور ۸۶، ویژه‌نامه جوان(اکسیر) شماره دهم

------------------------------------------------------  

 

------------------------------------------------------ 

چند گلایه‌ی ناچیز!

عمراً اگه تیتر بزنم: برای جوان، به بهانه‌ی جوان!!

جلسه‌ی بحث بر سر انتخاب آیتم‌های« ویژه‌نامه‌ی ویژه‌نامه‌ی جوان» برای « روز جوان» است! به همکاران می‌گویم:« من یک تیتر عالی به ذهنم رسیده که اصلاً احتیاجی به متن هم نداره!... "برای جوان، به بهانه‌ی جوان".» دوستان، البته، فقط می‌خندند و عمق این تیتر زیبا را درک نمی‌کنند! اما من که می‌دانم، شما می‌فهمید!

وبلاگ نویسی خیلی هم خوبیت دارد، حسن!

می‌گویم: نمی‌شه در ویژه‌نامه‌ی جوان، از پدیده‌ی به‌شدت در حال گسترش، جالب، شگفت‌انگیز و... وبلاگنویسی، صحبت نکرد. اما چه‌کنیم که دوستان بازهم به عمق مطلب پی‌نمی‌برند! اما من که می‌دانم، شما می‌برید(پی)!

روز جوان ییهو ظاهر شد!

این هفته، ما خودمان را برای این ویژه‌نامه، رسماً کشتیم‌ها! قدرش را بدانید. هفته‌های قبل اصلاً حواسمان نبود که 3 شهریور، روز جوان است و ما باید ویژه‌نامه داشته‌باشیم برای همین هم پنجشنبه، 25 مرداد بود که به فکر این کار عظیم افتادیم و کل هفته‌ی گذشته، مشغول تهیه‌ی گزارشات و مصاحبات بودیم. تازه من نمی‌دانم چرا این اساتید محترم نمی‌فهمند که نباید روز جوان، امتحان پایان‌ترم ترم تابستانه بگذارند؟! نه واقعاً چرا هیچ کس این جوانها را درک نمی‌کند؟!

پشت صحنه‌ی مصاحبه‌ها و گزارشات نابی که می‌خوانید!

ساعت، حدود 11:30 ظهر است. دنبال تهیه‌ی یک مصاحبه هستم. تاکسی، به وفور پیدا می‌شود، مسافرکش‌های شخصی، اصلاً دوبرابر قیمت نمی‌گیرند، دونفر هم صندلی جلو سوار نمی‌کنند! اتوبوسها هم که فرت و فرت جلوی پای آدم ترمز می‌کنند و حداکثر یک منیژه‌خانوم و شهین و بهروز و آقاجون و مادرجون تویش نشسته‌اند.« مردم، درخیابانها می‌خندند.» هوا دلپذیر است و  خیابان‌گردی در این هوا با این لباسهای تیره، این موقع روز، عجب کیفی دارد! زندگی واقعاً شوخی زیباییست، خلاصه!

دربه‌در به دنبال یک پاتوق ناب!

از دوستان، غیر دوستان و خلاصه هرکس می‌بینیم، سراغ پاتوق‌های جوانانه را می‌گیریم. همه، فقط یکسری مکان‌هایی که خودمان می‌شناسیم را معرفی می‌کنند. یک سری کافی‌شاپ که همه‌مان حداقل، شونصدبار رفته‌ایم و پاساژهایی که « جذابیتی» ندارند! کوه صفه، شهربازی اصفهان که شوخی‌شوخی شهربازیست(!)، پارکهای کنار رودخانه و کافی‌شاپهای بی‌بخار( منظورمان عدم وجود دود، نیست. آن دودی‌ها را خودمان هم می‌شناسیم!) یک جای خوب، جذاب و هیجان‌انگیز؟!

دو کلام حرف حساب با بعضی‌ها!

مسافرتهای خانوادگی، خوبند. گردشهای خانوادگی، لذت وصف‌ناپذیری دارند. میهمانی‌های فامیلی، جذابیتهای خاص خودشان را دارند. اما... اما در کنار همه‌ی اینها، جوان «نیاز» دارد که با همنسلانش، سفر کند، گردش برود، میهمانی داشته‌باشد و... یک جوان به  تجربه‌ی « زندگی کردن و تعامل داشتن با هم‌نسلانش» هم احتیاج دارد. امید که مسئولان و غیرمسئولانی که خود را مسئول می‌پندارند نیز روزی، این چیزها را بفهمند...الهی آمین!

نوشته شده توسط نفیسه حاجاتی در 8:36 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
دلخوشی‌های کوچک زندگی(9)
 یکشنبه،۲۸مرداد ۸۶، ویژه‌نامه جوان(اکسیر) شماره نهم

------------------------------------------------------  

 شماره نهم - بيست‌وهشتم مرداد - دين‌گريزي

------------------------------------------------------ 

خط ما از اون طرفه!

می‌‎گوید:بنویس رضا S.O.S!، می‌گویم: می‌نویسم:رضا[...] تنها جوانِ مسجد[...]!!

-تو چندسالی هست بیشتر شبها، مسجد می‌روی و توی چای دادن کمک می‌کنی، مکبّر هم هستی. با این‌که موهات بلنده، به تیپت هم خیلی اهمیت می‌دهی، توی یک محله به اصطلاح«بالاشهر» زندگی می‌کنی و اصولاً هیچ کدام از دوستهایت هم مسجدبرو نیستند! داستان این (به ظاهر) تضادها چیه؟!

-آره. دوست دارم. مسجد که می‌رم، وقتی برمی‌گردم خیلی راحتم. اعصابم می‌یاد سرجاش!...

-دوستات چه برخوردی باهات دارن؟ تا حالا خواستی اونها را هم ببری مسجد؟

-خُب بعضی‌هاشون یه خورده مسخره‌بازی درمی‌یارن! مثلاً وقتی از مسجد می‌یام با یه لحن خاصی می‌گن:« مسجد بودی؟ قبول باشه!» اما بقیه‌شون چیزی نمی‌گویند... آره به یکی از دوستهای صمیمی‌ام که گفتم خندید و گفت:«خط ما از اون وری‌یه![برعکسه!]»

 -فضای مسجدتان چه‌طوریه؟ چندتا جوون هستند؟

-خُب بیشترشون پیرن!... چون اینجا که من می‌روم یک مسجد قدیمیه. البته جوونهای بسیج مسجد هم هستند ولی خُب اونا این تیپی نیستند دیگه! توی چای دادن و این حرفها هم کمک نمی‌کنند.جلسه‌های خودشون را دارند.

-مردم که می‌یان مسجد چی؟ یا امام جماعت مسجد، کسی تاحالا به تیپت (به اصطلاح خودمون)، گیر نداده؟!

- نه!... فقط یک بار که رفتم موهامو یه کم کوتاه کردم، وقتی رفتم مسجد، حاج‌آقا به‌م گفت:«آهان... حالا این خوب شد! اون موقع مثه [...]ها شده بودی!»... اما یه خاطره‌ی خوب هم دارم. یک بار داشتم چای می‌دادم، آقایی اومد. گفتم:« براتون چای بریزم؟!» گفت:«نیکی و پرسش؟!» همین‌طور که داشتم برایش چای می‌ریختم، دیدم داره یه طوری نگاه می‌کنه! بعد گفت:«من یک پسر دارم، هرچی به‌ش می‌گم بیا بریم مسجد، می‌گوید: بیام، موهام بلنده به‌م گیر می‌دن، خوشم نمی‌یاد و... حالا می‌بینم شما موهاتونو هم بستید، شلوار لی پوشیدین و خیلی هم اینجا دوستتون دارن!»

نوشته شده توسط نفیسه حاجاتی در 16:31 | Balatarin | | لینک به این مطلب