تبليغاتX
روزنامه نگار اصفهانی
شنبه بیست و دوم دی 1386
جوان‌شهر- جهان پهلوان کلاس پنجم/فرهنگ جوانان/جوان خوش‌مشرب آکسفورد
«جوان‌شهر»
‌شنبه، 22دیماه 1386، صفحه جوان، روزنامه اصفهان زیبا، شماره سیصدوسی‌‌ونهم
این مطلب را در سایت روزنامه بخوانید-->[ اینجا ]
---------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------

من. جهان پهلوان، کلاس پنجم هستم!
«ما پارسال هفدهم دی ماه در خانه ی مادر بزرگم بودیم. برف می آمد.برف روی زمین نشسته بود. می‌خواستم برف بازی کنم ولی مامانم گفت: سرما می خوری.پایین نرو.
شب که پدرم از ابن‌بابویه آمد، فیلم سالگرد را کانال‌های مختلف تلویزیون پخش می‌کرد و ما دیدم. آن روز همیشه به یادم می‌ماند. چون امسال ایران نیستم.
 شبی که به بوستون رسیدیم در فرودگاه، پلیسی که مهر ورود را می‌زد به مامانم گفت: نویسنده مشهوری هستی ولی به پدرم گفت:«your father was the best wretlinger in the world.» یعنی پدر تو  بزرگترین کشتی گیر جهان بوده. آنوقت من فهمیدم که در هرگوشه دنیا که کارکنی و آدم خوبی باشی فایده دارد. [نوشته شده توسط: غلام‌رضا تختی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 20:44]»
هفدهم دیماه سالگرد فوت جهان‌پهلوان تختی است. در وبگردی‌های چند روز پیش، به وبلاگ نوه‌ی تختی که هم‌نام پدربزرگش هم هست، رسیدم.
نوه‌ی جهان‌پهلوان و فرزند یک نویسنده یعنی هم قدرت بدنی هم قدرت قلمی! جالب است نه؟! نوه‌ی تختی و فرزند منیرو روانی‌پور، نویسنده شناخته‌شده، نثر زیبا، جذاب و دلنشینی دارد. می‌توانی همه‌ی چهل و دو نوشته‌‌اش را یک نفس بخوانی. « من غلامرضا هستم و کلاس پنجم هستم و می‌خواهم با همه دوست باشم.» سه جمله برای معرفی خودش!
« از امروز تعطیلات کریسمس شروع می شود دوهفته درس و مشق ندارم .برای پدر و مادرم پول گذاشته‌ام توی پاکت. گذاشته‌ام زیر درخت کاج. راستش می‌خواستم آنها را خجالت بدهم که برایم کادوی خوب بخرند اما انگاری خجالت نمی‌کشند چون بابام نمی‌خواد برام سی‌دی فوتبال بخره. مامانم هم که دائم تو فکر نوشتن و مصاحبه و سرماخوردن یا نخوردن من است. اصلا مامانم دو تا کار بیشتر بلد نیست. یکی داستان نوشتن، یکی هم پائیدن من. این دوتا را ازش بگیری، رفته‌است .
نوشته شده توسط غلام رضا تختی در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 22:33 »
آیا این غلامرضا تختی کوچک هم «غلامرضا تختی» جهان پهلوان خواهدشد؟!

چه می‌کنه این فرهنگ جوانان!
«من که به‌ت اس‌ام‌اس زدم که نمی‌تونم بیام. نرسید؟! دو ساعت معطل شدی؟! ببخشید!»
بر اساس تحقیقات جدید دانشمندان(اینکه این دانشمندان از کدام موسسه تحقیقاتی بودند زیاد مهم نیست!) اصولاً پیام کوتاه نقش بسیار عمده‌ای در زندگی بشریت ایفا می‌کند. شما فکر کنید! اگر بخواهید تلفن بزنید و به دوستتان خبر دهید که بی‌خیال قرار بشود، حداقل یک ربع باید پول مکالمه با تلفن همراه بدهید و بعد هم هزارتا دلیل و برهان و عذرخواهی. ولی با پیام کوتاه، سه سوت! تازه اگر شرکت محترم مخابرات تشخیص داد که پیام شما زیاد هم مهم نیست، این زحمت بیهوده را از دوش خود، برداشته و باعث می‌شود شما دوست محترمتان را کمی سرکار بگذارید که این هم بسیار خنده‌دار است و برای روحیه‌ی شما و دوستتان مفید فایده می‌باشد.
اما اینها را گفتم که دو خبر بانمک برایتان تعریف کنم. که در این هوای شاید برفی که سردتان است، تاکسی گیرتان نمی‌آید، اتوبوس نمی‌آید و خلاصه اوضاع کاملاً طنز تلخ است، لبخندی بر لبانتان پدیدار گردد!
اولین خبر، در مورد یک خانم مهندس مصری است که احساسات فمینیستی را در آدم به جوش می‌آورد. داستان اینه که این خانم به دادگاه مراجعت کرده و با نشان‌ دادن سه اس‌ام‌اس از شوهرش به این مضمون که:« من تو را طلاق مي‌دهم زيرا تو به تماس تلفني شوهرت پاسخ ندادي.» خواستار رسمی‌شدن این طلاق می‌شود! براساس قوانين مصر، مردان براي طلاق دادن زنان خود نيازي به مراجعه به دادگاه ندارند بلکه اعلام يک‌جانبه مردان درباره طلاق، که سه بار تکرار شود، براي پايان دادن به پيوند زناشويي کافي‌است!
اما اخراج پیامکی هم جالب است. یک شرکت انگلیسی حکم اخراج کارمند 21ساله‌اش را به وسیله پیامک برای او ارسال کرده به این مضمون:«! U R SCKD». اما جالبتر از همه پاسخ رئیس شرکت است که این اقدام را منصفانه خوانده و گفته: «پيام متني فرستادن به بخشي از "فرهنگ جوانان" بدل شده است. كسب و كار ما هم به جوانان مربوط است و در همه بخش‌هاي فرهنگ جوانان فرستادن پیامک به وسيله اصلي ارتباط بدل شده است.»
می‌بینید که همه‌جا این فرهنگ جوانانه غوغا می‌کند. آنجا هم همه به فکر جوانان هستند. آخ که چه قدر خوش می‌گذره!...

جوان خوش‌ مشرب آکسفورد، رهبر حزب مردم!
کشته‌شدن بی‌نظیر بوتو، یکی از مهمترین اتفاقات دوهفته‌ی اخیر جهان بود که سر وصداهای زیادی به پا کرد. چی؟! «این واقعه‌ی سیاسی چه ربطی به جوان‌شهر دارد؟!»... «جوان‌های امروز را چه به سیاست و این حرفها؟!»... شوخی می‌کنید؟! شما هم؟! درست است که این روزها گفتن حرفهایی از این دست و متهم کردن نسل جوان به سطحی‌نگری و بی‌خیالی و این حرفها، حسابی مد شده اما از شما بعید بود. واقعاً که!
خب! می‌گفتم که خیلی ربط دارد. از آن جهت که پس از مرگ خانم «بی‌نظیر بوتو»، نخست وزیر سابق و رئیس حزب مردم پاکستان، پسر جوان او به عنوان یکی از رهبران حزب مردم پاکستان انتخاب شد.
علیرضا مجیدی در این‌باره می‌نویسد:« تایم مقاله جالبی دارد با عنوان «بوتوی دیگری در پاکستان». روز یکشنبه، «بیلاوال بوتو زرداری» دانشجوی 19 ساله دانشگاه آکسفورد، در مراسمی به همراه پدرش آصف علی زرداری، به عنوان یکی از رهبران حزب مردم پاکستان یا PPP انتخاب شد.
بیلاوال بیشتر عمر خود را در خارج پاکستان به سر برده است و قرار شده تا زمان اتمام تحصیلاتش، پدرش امورات روزانه حزب را انجام دهد. بیلاوال را در آکسفورد «بیلاوال لاوالیب» صدا می‌زنند، لاوالیب معکوس‌شده بیلاوال است!»
مجیدی در ادامه مقاله‌اش به صفحه‌ی معرفی «بیلاول» در یکی از محبوبترین شبکه‌های اجتماعی اینترنتی، اشاره می‌کند و می‌نویسد:«اما چیزی که باعث شد در مورد پسر بی‌نظیر بوتو بنویسم، پروفایل او در فیس‌بوک است! پسر بی‌نظیر بوتو هم، مثل بسیاری دیگر از جوانان، پروفایلی در فیس‌بوک دارد. بیلاوال که درآکسفورد تیم امنیتی همراه ندارد، به عنوان جوانی خوش مشرب شناخته می‌شود.
یک روز بعد از مرگ مادرش، بیلاوال سخن قصاری از او را در پروفایلش قرار داد:
می‌توانید کسی را زندانی کنید، ‌اما عقیده‌اش را نه. می‌توانید کسی را تبعید کنید، اما عقیده‌اش را نه. می‌توانید کسی را بکشید، اما باورش را نه.»
اما نظر یکی از خوانندگان این مقاله که برای آقای مجیدی نوشته شده هم جالب است:« بیلاول را Add کردم. خیلی سریع قبول کرد و در جواب من که گفته بودم مردم ایران شما رو دوست دارند، نوشت: من و مادرم همیشه مردم خوب ایران را دوست داشته‌ایم. من 4دوست ایرانی دارم که اکنون شما هم یکی از آنها هستید.»

نوشته شده توسط نفیسه حاجاتی در 8:28 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه هجدهم دی 1386
الو من یک جوانم- در نکوهش انفعال و ستایش عصیان‌گری
ستون «الو من یک جوانم»
در نکوهش انفعال و ستایش عصیان‌گری
آخر روزی، در دنیای مونولوگ‌ها غرق خواهیم شد!
‌سه‌شنبه، 18دیماه 1386، صفحه جوان، روزنامه اصفهان زیبا، شماره سیصدوسی‌‌وسوم
این مطلب را در سایت روزنامه بخوانید-->[ اینجا ]
---------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------
بوووق... بوووق... بوووق... [با لحن مجری برنامه‌ی «تازه‌ها»ی سیمای خانواده گفته می‌شود.] الو! سلام. خوبی؟! ببین! یا خونه نیستم یا دستم بنده یا حال ندارم یا بالاخره یه مرگیم هست دیگه که گوشیو برنداشتم. [با لحن مجری اخبار ساعت 14 دکلمه می‌شود.]  پس لطفاً پس از شنیدن صدای بوق، پیغام خود را از برایم بنهید! بووووق...
سلام. خوبی؟! آب و هوا اون‌جا چه‌طوره؟ همه چی میزونه؟!... منم خوبم. ملالی نیست جز... جز کمی اعصاب خورد و خاکشیر که این روزها حسابی گران شده و کمی... ولش کن اصلاً! حالا همین که دارم حرف می‌زنم کافیه دیگه. امیدوارم بتوانی این حرفها را گوش بدهی. الان نشستم اینجا روی یک نیمکت کنار این رودخانه‌ی نازنین. اینبار با موبایل باهات حرف می‌زنم. این‌طوری خیلی طبیعی‌‌ و زنده‌تره. صدای پای آب را می‌شنوی؟!...
از یک محفل کاملاً ادبی می‌آیم. خیلی برنامه‌ی جالبی بود. عجب خوب و دلنشین صحبت می‌کرد این آقای دکتر مشهور. برنامه که تمام شد. دختری آمد با آقای دکتر صحبت کند. لحن و حرفهایش برایم جالب بود. کنار ایستادم تا حرفش تمام شود. پرسیدم که آیا خودش نویسنده است. گفت که خیلی به ادبیات علاقه دارد ولی به آن معنا، نویسنده نیست. یک ساعتی با هم صحبت کردیم. حرفهای جالبی برای گفتن داشت و یکجور حس قشنگ جوانی در کلامش موج می‌زد. یک حس ناب دلنشین که این‌روزها، در کمتر لحنی می‌توانی پیدایش کنی. معترض بود به این محفل ادبی به فضای شهر به آدم‌هایی که خیلی کمتر از آنکه نمایش می‌دهند، می‌فهمند و... «اینجا مگه محفل ادبی نبود؟! چرا یک پارچه بزرگ جلوی سالن زده‌اند، نوشته‌اند: مقدم مدعوین محترم را گرامی می‌داریم؟! چرا اساتید محترم ادبیات در صحبتهایشان از این همه کلمه‌ی انگلیسی و عربی استفاده می‌کنند؟ چند نفر در این سالن می‌دانند که کلمه «دکوپاژ» که جناب سخنران گفت، یعنی چه؟!... یک جای دیگر، یک جلسه‌ی ادبی بود درباره مثنوی. استاد میهمان، درباره‌ی مثنوی دانش زیادی نداشت و بعضی از حرفهایش اشتباه بود. هیچ‌کس اعتراض نمی‌کرد. من اما چند بار با استاد بحث کردم و نظرم را گفتم. آخر جلسه بعضی‌ از دوستان که ناراحت شده‌بودند، اعتراض کردند که چرا با استاد بحث می‌کنی. به فرض هم که غلط گفته باشد. ما آمده‌ایم حرفهایش را بشنویم و برویم. تو چرا اعتراض می‌کنی؟!»...
 گاهی عجیب دلم برای این مشخصه‌ی جوانی که خیلی وقتها گم‌اش می‌کنیم یا در درونمان می‌میرد یا میرانده می‌شود، همین «عصیان»، این روح «سازش‌ناپذیری» تنگ می‌شود... کم است. خیلی کم شده‌است. چرایش را نمی‌دانم... تو می‌دانی؟!... البته اشتباه نکنیدها! «نق زدن» را همه بلدیم‌ اما...
دوستی زنگ زده. دعوت می‌کند در یک سری کلاس مخصوص جوانان شرکت کنم. هدف این کلاسها چیزی در مایه‌های توانمند کردن قشر تحصیلکرده فارغ‌شده از دانشگاه و این حرفهاست. استقبال از برنامه هم تا جایی که من می‌بینم زیاد است. استاد با سر افراشته وارد می‌شود. به جمعیت نگاه و دفترش را باز می‌کند. دستور می‌دهد که فقط بنویسیم... دور و بر را نگاه می‌کنم. همه سرها پایین، مشغول نوشتن‌اند. دقیقاً شبیه کلاسهای املا در دبستان. من اما نمی‌نویسم و دوست دارم این را استاد محترم ببیند! گوش می‌دهم و گاهی که از حرفی خوشم می‌آید، یادداشتش می‌کنم. بعد از هر یکی، دوصفحه، استاد وقفه‌ای کوتاه می‌دهد. یک کلمه می‌گوید و بعد از همه می‌خواهد که تعریف دقیقی برایش ارائه دهند. نظرها گفته می‌شود و بعد از رد شدن، استاد تعریف خود را ارائه می‌دهد... می‌پرسم:« استاد! این تعاریف را چه کسانی ارائه داده‌اند؟! خود شما یا مثلاً یک سازمان جهانی معتبر؟!»... کمی مکث می‌کند و جواب می‎‌دهد:« ما خودمان با اساتید گروهمان این تعاریف را ارائه داده‌ایم. ولی خب شما اگر می‌توانید بهترش را ارائه بدهید.»...
گاهی فکر می‌کنم ما در حال غرق شدن در دنیای مونولوگ‌ها هستیم. همه‌جا محکوم به شنیدنیم در حالی که هیچ‌جا یادنمی‌گیریم که چگونه صحبت کنیم. چگونه بحث و نبادل نظر کنیم و چگونه خوب بشنویم و خوب بگوییم.
«گوش کن!» این جمله را چند بار در روز می‌شنوید؟! فکر می‌کنید اگر همه‌ی ما بلد بودیم که هم خوب بشنویم و هم خوب بگوییم، دیگر احتیاجی به این جمله‌ی دستوری بود؟! یا اگر بلد بودیم اعتراض کنیم و از همه مهمتر، قبل از انجام هر کاری به دلیل و ضرورتش فکر کنیم، دیگر کسی پیدا می‌شد که جرات کند افعال این چنینی به‌کار ببرد؟!... اصلاً کجاست این روحیه‌ی عصیان‌گری جوانانه؟! چرا این‌قدر منفعلیم؟!...
دیگر وقت نیست. الان تلفن قطع می‌شود. فعلاً اینها در گلویم گیر کرده‌بودند که اگر نمی‌گفتم، حتماً خفه می‌شدم! مرسی که با تمام مشکلات، حرفهایم را دانلود کردی و شنیدی...
راستی هم‌خانه‌ی عزیز، لطفاً این پیغام را پاک نکن و پیش خودت نگو «این دیوونه شده!» این حرفها را به تو نگفتم. چون می‌دانم حوصله‌ی شنیدنش را نداری. این پیغام، پست صوتی این هفته‌ی رادیوی اینترنتی‌ام است. برای آنها که «می‌خواهند» بشنوند.  

نوشته شده توسط نفیسه حاجاتی در 8:19 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم دی 1386
جوان‌شهر-سری جدید(1):آغازستان/وبلاگستان/گیکستان
« جوان‌شهر »
‌شنبه، 15دیماه 1386، صفحه جوان، روزنامه اصفهان زیبا، شماره سیصدوسی‌‌وسوم
این مطلب را در سایت روزنامه بخوانید-->[ اینجا ]
-------------------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------------
آغازستان!
اگر یادتان باشد، حدود یکسال پیش، در صفحه‌ی جوان، ستون بسیار پرطرفداری بود به نام «جوان‌شهر» که جایزه‌ی منتقدین جزایر قناری را نیز از آن خود کرد!
اینکه در آن ستون چه مطالبی نوشته‌می‌شد را مطمئناً خوب به خاطر دارید که اگر به خاطر نداشته‌باشید خیلی «زشته، زشته»!!
اما خب برای تاکید عرض می‌کنم که «جوان شهر» ستونی بود با نگاهی به جوان‌ترین شهر که اصولاً در دست جوانان نیز هست. یعنی جایی به نام دنیای وبلاگستان. یک دنیای مجازی که  هر لحظه گسترده‌تر، تاثیرگذارتر و به دنیای حقیقی نزدیکتر می‌شود. البته نه اینکه فقط به مسایل مربوط به وبلاگ‌ها و دنیای مجازی می‌پرداختیم(و البته خواهیم‌پرداخت!). جوان‌شهر اصولاً محدودیت خاصی نداشت. در مورد همه‌ی مسایل مربوط به «جوانان» صحبت می‌کردیم و اگر خدا بخواهد، خواهیم کرد!
اما دوست دارم شماره‌ی آغازین «نیو ورژن» این ستون را که انتشارش مصادف شده با اولین روزهای ده سالگی کلمه‌ی عجیب «وبلاگ» به این مقوله اختصاص دهم.
اگر نمی‌دانید «وبلاگ» چیست و تا به حال اصلاً چنین کلمه‌ای به گوشتان نخورده، حتماً شوخی می‌کنید! چون اینروزها به دنبال استقبال سیاستمداران و خبرنگاران از این رسانه‌ی پرمخاطب، هر از گاهی نیز نامی از این تریبون در رسانه‌ی ملی برده‌می‌شود!
 اما به جهت تنویر افکار عمومی باید عرض کنم که وبلاگ یک تریبون غیررسمی است که گاهی رسمی هم می‌شود. محلی است برای نوشتن هر چیزی که گوشه‌ای از ذهنتان را اشغال کرده. وبلاگها خانه‌های دنیای مجازی هستند که بنابر سلیقه و هدف مستاجرینشان(که همان نویسندگانشان هستند) کارکردهای مختلفی از دفترچه خاطرات گرفته تا یک تریبون کاملاً رسمی پیدا می‌کنند.

وبلاگستان
از اولين باري كه كلمه "وبلاگ" براي توصيف يك نشريه اينترنتي استفاده شد، ‪10‬سال و 18 روز گذشت!
سایت ایسنا به نقل از بی‌بی‌سی اعلام کرده: اين كلمه اولين بار توسط «يورن بارگر» در ‪ ۱۷‬دسامبر ‪ ۱۹۹۷‬استفاده شد كه قصد داشت آنچه را كه در پايگاه اينترنتي خود منتشر مي‌كند، توصيف نمايد.
اين كلمه از تركيب و مخفف نام فرآيند «ثبت» سايت‌هاي جالب در «وب» ايجاد شد. كاري كه آقاي بارگر در پايگاه خود به طور روزمره انجام مي‌داد. هرچند پيش از ابداع و مصطلح شدن اين واژه، بسياري نشريات اينترنتي داشتند و آنرا به روز مي‌رساندند، اما سال ‪ ۱۹۹۷‬نقطه‌اي بود كه وبلاگ داشتن و وبلاگ نويسي به يكي از مشغوليت‌هاي خاص در فضاي وب بدل شد. تا اینکه در پایان سال 1998، شمار وبلاگها به بیش از 23 پایگاه و ده سال بعد، این تعداد به 70میلیون رسید و این درحالی است که اکنون تخمین زده‌می‌شود که در هر روز حدود 120هزار وبلاگ به شمار وبلاگ‌ها اضافه می‌شوند و در هر ثانیه، 17 مطلب جدید بر روی وبلاگها قرار می‌گیرند.
وبلاگنویسی فارسی نیز از پاییز 1380 به وسیله‌ی جوانی بیست و چند ساله آغاز شده و امروز زبان فارسی با وجود سرعت بسیار کم اینترنت در ایران و مشکلات ریز و درشت دیگر، به یکی از 10 زبان برتر وبلاگنویسی در جهان بدل شده‌است و هر روز استقبال از این تریبون عجیب رو به گسترش است.
 
گیکستان!
حدود یک سال پیش بود که ایده‌ی جالبی به ذهن وبلاگنویسان رسید. یک بازی گروهی! که بیشتر، بهانه‌ای بود برای نزدیک شدن وبلاگنویسان به یکدیگر، آشنایی بیشتر و گرم شدن محله‌ی وبلاگهای فارسی. از آن زمان تا به حال بازی‌های مختلفی در وبلاگستان درگرفته که بعضی‌ها با استقبال شدیدی روبه رو شدند. روال این بازی‌ها اینگونه است که گروهی از وبلاگنویسان شناخته‌شده ایده‌ی بازی‌ای را مطرح و خودشان بازی را شروع می‌کنند. دوستانشان را به بازی دعوت می‌کنند و این دعوت‌ها زنجیروار ادامه پیدا می‌کند تا هرکس دوست داشته باشد، در بازی شرکت می‌کند.
اما جدیدترین و جالبترین بازی‌ای که در حال حاضر در وبلاگستان فارسی رواج دارد، بازی «آرزوهای گیکی» است.
حالا «گیک» یعنی چه؟!... به زبان خودمان، یعنی «خوره»! یا «کسی که بر اساس شور و اشتیاق به پیش می‌رود.» مثلاً یکی، خوره بازی‌های کامپیوتری است. یکی کرم کتاب است. یکی دیوانه‌ی وبلاگنویسی است و...
اما بازی «آرزوهای گیکی» به این منوال است که یک دوست وبلاگنویس که می‌داند شما دیوانه‌ی چه چیزی هستید، شما را به عنوان یک گیک مثلاً گیک کامپیوتر، بازی‌های رایانه‌ای، موسیقی، اینترنت و... به این بازی دعوت می‌کند. شما هم از آرزوهایتان به عنوان یک «شیفته» می‌نویسید. آرزوهای بزرگ، دست نیافتنی، با چاشنی طنز و خلاصه چیزی شبیه رمان‌های علمی تخیلی! بعد هم چند نفر از دوستان پایه‌تان را به این بازی دعوت می‌کنید. بازی بسیار جالبیست که می‌شود بر مبنایش چند رمان علمی تخیلی نوشت یا چندین ایده‌ی جالب کاربردی به دست آورد مخصوصاً که فعلاً این بازی به شدت در بین وبلاگنویسان آی‌تی رواج یافته و بدین ترتیب آرزوهای حیرت‌زده‌کننده (چه ترکیب خفنی شد!) بسیاری پدید آمده از جمله: «کاش روزی برسد که بشود اشیا را هم به صورت Attachment به پیوست e-mail ارسال کرد! هر چند این آرزو بسیار نامعقول به نظر میرسد ولی تصور کنید اگر 30 یا 40 سال پیش اینترنت را هم برای شما توصیف می‌کردند یحتمل کمی نامعقول می‌نمود.»یا این:« دوست داشتم، یک برنامه تلویزیونی تمام‌عیار آی‌تی را تهیه و مجری‌گری می‌کردم. چیزی شبیه نود و یا آسمان شب، البته با کیفیت و هیجان بسیار بیشتر»... شما فکر می‌کنید «گیک» چی هستید؟!
 
نوشته شده توسط نفیسه حاجاتی در 8:16 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه یازدهم دی 1386
پرونده- تابلوی عبور ممنوع روی اعصاب دوستان!
تابلوی عبور ممنوع روی اعصاب دوستان!
سه‌شنبه، 11 دیماه 1386، صفحه جوان، روزنامه اصفهان زیبا، شماره سیصدوسی‌ام
این مطلب را در سایت روزنامه بخوانید-->[ اینجا ]
---------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------

کلمه‌ی «شروع» چه حسی به شما منتقل می‌کند؟ کمی درباره‌اش فکر کنید... چه کلماتی مترادف با این کلمه در ذهنتان نقش می‌بندند؟... «آغاز» «ابتدا» یا «شروع» کلمات عجیبیند. یکجور ترس، دلهره، هیجان، امید و شاید حس نوبودن به آدم منتقل می‌کنند.
حالا اگر بخواهید تصویری برای این کلمه ترسیم کنید، چه می‌کشید؟... یک بچه‌ی 7ساله که کیفش را روی دوشش انداخته، از زیر قرآن رد می‌شود و خندان به سوی مدرسه‌اش می‌رود؟ عروس و داماد؟ لوک خوش‌شانس، سوار بر اسبش ابتدای جاده‌ای که تا افق ادامه دارد؟! چند دونده پشت خط آغاز و یک تفنگ که آماده‌ی شلیک است؟ یا شاید حتی یک فلش یا فقط کلمه‌ی «الف»؟!...
این‌روزها، ما در ابتدای دو آغازیم. یکی آغاز فصلی دیگر، فصل سرما، فصل آدم برفی و دیگری که شاید آنچنان هم خوش‌آیند نباشد یعنی آغاز فصل امتحانات. فصل عجیبی که تقریباً همه‌ی ما سالیان سال با آن مانوسیم.
ماههای دی و بهمن، دو ماهی هستند که قشر عظیمی از جامعه (به قول برخی‌ها) درگیر، مصیبتی به نام «امتحان» هستند! دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و البته آزمون کارشناسی ارشد و هزار و یک آزمون دیگر که از یکی که خلاص ‌شوی به دیگری برمی‌خوری. بعضی‌هایشان بیشتر نقش «دست گرمی» برای امتحانات بزرگ را دارند و برخی‌ها هم شبیه‌سازی شده‌ی «هفت خان رستم»اند! و خدا به دادت برسد وقتی که تمام طول ترم بی‌خیال درس و بحث بوده‌ای و به امید شب امتحان نشسته‌ای و خدا بیشتر به دادت برسد وقتی که درسهایت اصلاً در زمره‌ی «درسهای شب امتحانی» نمی‌گنجند، به هیچ‌وجه! آنوقت است که سردی فصل امتحانات تا مغز استخوانت نفوذ می‌کند و حسرت یک «نفس راحت» بعد از امتحان می‌ماند به دلت.
چی؟! «تقلب را که خدا اَزَمون نگرفته»؟! واقعاً که! به قول بعضی‌ها در یک مجموعه‌‌ی تلویزیونی که ما اصلاً نگاه نمی‌کنیم و یکبار همینطور که رد می‌شدیم شنیدیم، «زشته! زشته!»...
«تقلب»؟! خُب. اشکالی ندارد تقلب هم قبول است ولی همین‌جا عاجزانه درخواست می‌کنیم تقلب هم که می‌خواهید بکنید، از نوع «بی‌آزار»ش باشد. آخر مگر بقل‌دستی شما، چه گناهی به درگاه احدیت مرتکب شده که باید سر و صداها و حرکات نمایشی شما را وسط یک امتحان مهم که تمام نکته‌اش در «تمرکز» سر امتحان است، تحمل کند؟! حداقل کمی منصف باشید. اصلاً شما بگویید چه‌گونه می‌شود در یک امتحان که سوالاتش عبارت است از چند قضیه که باید به صورت کاملاً تشریحی و با جزئیات ریاضی و فارسی اثبات شود و هرکدام حداقل 10،15 خط توضیح دارد، تقلب داد؟! آنهم همان اول امتحان و از همان سوال اول!! حالا اگر سوالات تستی بودند که با سرفه و نمایش خودکار و این حرفها کار حل می‌شد، این‌قدر جای بحث نداشت ولی این دیگر کمال پررویی است!... آقا دستو ول کن!
خُب حالا که مدتیست همه چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود، حتی خوردن یک میوه‌ی خاص و سفر به یک نقطه‌ای از مدار(!)، اجازه دهید ما هم این نوشته را با یک پیام اخلاقی و به صورت «Happy End» تمام کنیم تا همه‌ی مشکلات عالم حل، همه با‌ادب و تمام نگرانی‌ها برطرف شود. کلاً!
چی؟!... نه! چیز خاصی نمی‌خواستم بگویم. فقط می‌خواستم عاجزانه، ملتمسانه خواهش کنم در این فصل سرد امتحانات، شما دیگر بی‌خیال اعصاب دوستانتان شوید. که صوابی بس عظیم دارد و خداوند با صابرین است!
نوشته شده توسط نفیسه حاجاتی در 8:11 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهارم دی 1386
گزارش نمایشگاه و کارگاه: 13سال با کاریکاتور اصفهان
13سال با کاریکاتور اصفهان
خرداد و تیر 86، دوماهنامه بین‌المللی کیهان کاریکاتور، صفحات 50 و 51
---------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------
توجه:این متن به دلیل کمبود جا در کیهان کاریکاتور، به صورت کوتاه‌شده چاپ شد.

گاهی اوقات، بعضی از حرفها و احساساتمان را نمی‌توانیم به زبان "روزمره" بیان کنیم؛ یا ما (به هر دلیلی) نمی‌توانیم یا کلمه‌ای نیست که بتواند حق مطلب را ادا کند. این جور وقتها زبان‌های "دیگر" ابزارهایی هستند که بدجور به "درد" می‌خورند. "کاریکاتور" یکی از این زبانهاست، عکاسی هم همین‌طور، اصلاً هنرها ابزارند. هرکدام، کلماتی را بیان می‌کنند که خواندنی نیستند، فقط می‌شود حسشان کرد و در این میان، کاریکاتور یکی از عجیب‌ترین این ابزار هاست . یک جور آچار فرانسه شاید! می‌شود گریاند، می‌شود خنداند یا آرام در گوش‌ها فریاد زد، حتی!
من کاریکاتوریست نیستم! اما همیشه بودن در یک جمع فرهنگی آن هم اگر بوی کاریکاتور بدهد، برایم جذاب بوده و هست. همین جذابیت درونی هم باعث شد تا پنجشنبه، 3خرداد 86، ساعت 4 بعد از ظهر، در اولین دقایق افتتاح نمایشگاه « 13 سال با کاریکاتور اصفهان» که به مناسبت سیزدهمین سال تاسیس اولین گروه کاریکاتوریستهای اصفهان، هشتمین سال تاسیس انجمن کاریکاتور اصفهان و سومین سال تاسیس خانه‌کاریکاتور اصفهان(وابسته به حوزه هنری اصفهان) برگزار شده‌بود، حاضر شوم. نمایشگاه شامل 57 اثر از کاریکاتوریستهای نسل قدیم و جدید اصفهان و سه اثر از سه عضو خارجی بود و به همین دلیل هم بیشترِ بازدیدکنندگان روز اول، از کاریکاتوریست‌ها بودند و بیشترین صدایی هم که در نمایشگاه شنیده‌می‌شد صدا‌ی احوال‌پرسی گرم دوستانی بود که بعد از مدتی طولانی یکدیگر را دیده بودند!
دو، سه دوری کارها را می‌بینم تا بالاخره، دوست کاریکاتوریستم می‌رسد و یکی، دو دور دیگر هم با او نمایشگاه را می‌بینم! در مورد آثار صحبت می‌کنیم.در مورد مفهوم‌هایی که از هر یک به ذهن می‌رسد، تکنیکها و منظور کاریکاتوریست.
یک دفعه شلوغ می‌شود و صدای ابراز احساسات زیادی در سالن می‌پیچد، بله! "امین مویدی" آمده. با همه سلام و احوالپرسی گرمی می‌کند و مشغول بازدید از نمایشگاه می‌شود. ورود مسعود ضیایی هم با ابراز احساسات فراوان کاریکاتوریستهای حاضر، روبه روست.
از کاریکاتوریستهای جوان درباره‌ی نمایشگاه و فضای کاریکاتور اصفهان سوال کردم که البته بیشتر، جوابهای طنازانه تحویل دادند! اما یکی از کاریکاتوریستهای عضو خانه‌ی کاریکاتور اصفهان جواب جالب و قابل تأملی می‌دهد:« ببینید! مثلاً در آلمان، یک قانون بسیار جالب و زیبا هست. دولت اعلام کرده که هرکس، می‌تواند 30 درصد از مالیاتی که باید بپردازد را صرف خرید آثار هنری کند و این گونه، فرهنگ را به جامعه تزریق می‌کنند اما ما در ایران و مخصوصاً اصفهان... یکی از کاریکاتوریستهای خارجی که در این نمایشگاه هم دعوت بود ونیامد، با تعجب از من می‌پرسید که چرا با وجود این که هنرمندم، در رشته‌ی تحصیلی‌ام، که ربطی به هنر ندارد، کار می کنم! در حالی که این تفکر در ایران برعکس است. او در استرالیا، روزها راحت در استودیویش می‌نشیند و طرح می‌زند و بعد هم آثارش را چند هزار دلار به موسسه های مختلف می‌فروشد ولی من ساعت 5 عصر که از سر کار می رسم خانه، آن قدر خسته‌ام که دیگر حوصله‌ی این کارها را ندارم. مسئولین هم برای این هنر ارزش چندانی قایل نیستند.»
آثار به نمایش درآمده، به 4 دسته تقسیم می‌شوند: برخی، خیلی"زیبا"هستند، بعضی ها خیلی بامفهوم‌اند، بقیه هم یا هیچ کدام و یا هردو! نمایشگاه، بیشتر بهانه‌ است برای دورهم جمع شدن کاریکاتوریستهای نسل جدید و قدیم. جوان‌ها کارهایشان را دسته کرده‌اند، دور نسل اولی‌ها را گرفته‌اند و سعی می‌کنند نظر آنها را بپرسند. نسل اولی‌ها هم بیشتر برای تجدید خاطره آمده‌اند.
"جوآنه بروکر" کاریکاتوریست استرالیایی و عضو افتخاری خانه کاریکاتور اصفهان است که قرار بود در افتتاحیه و کارگاه حضور داشته‌باشد ولی به دلایلی، نرسید و خبر داد که سفرش با حدود 13 روز تاخیر انجام خواهد شد که مقارن می‌شود با روزهای پایانی نمایشگاه و اعلام شده که احتمالاَ کارگاهی نیز با حضور او برگزار خواهد شد.
اولین روز نمایشگاه، نسبتاً شلوغ است. همه درحال گپ و گفتگو اند، کاریکاتوریستهای نسل اول با هم عکس یادگاری می‌گیرند، کیک می‌خوریم و این‌گونه روز اول نمایشگاه، به پایان می‌رسد.
--------------------------------------
روز جمعه،4 خردادماه، ساعت 10 صبح کارگاه کاریکاتور با محوریت "کاریکاتور چهره" تشکیل و با استقبال خوب کاریکاتوریستها روبه‌رو می‌شود. صندلی‌ها را دایره‌وار در وسط نمایشگاه چیده‌‌اند که کفاف جمعیت را نمی‌دهد، صندلی‌ها اضافه می‌شوند و مراسم آغاز می گردد. "مهدی تمیزی" رئیس خانه کاریکاتور اصفهان، مراسم را با مرور تاریخچه‌ای از اوضاع 13 سال کاریکاتور اصفهان آغاز می‌کند:«13 سال پیش که ما اولین گروه کاریکاتور اصفهان را راه انداختیم، برای اولین نمایشگاه با مشکلات زیادی روبه‌رو شدیم و نمایشگاه از روز دوم شروع شد. سال 83، انجمن کاریکاتور را تعطیل کردند که هنوز هم تعطیل است و...».
بعد، چند کلمه‌ای درباره‌ی "حسین صافی" صحبت می‌کند:«یادمه، با هر متریالی کار می‌کرد خیلی پرکار بود، حتی بیشتر آثارش در قطع 50×70 بود. من که تاحالا کار بد از او ندیده‌ام...»
حسین صافی قرار است درباره‌ی "کاریکاتور چهره" صحبت کند، اول از کاریکاتوریست شدنش می‌گوید:« . چند سال پیش در رشته‌ی مرمت در دانشگاه پردیس قبول شدم و به اصفهان آمدم. خیلی‌ها نمی‌دانند که من مشهدی‌ام، فکر می‌کنند اصفهانی‌ام! من کاریکاتور را با بچه‌های اینجا شروع کردم و مدیونشان هستم. من اینجا اصلاً احساس غریبی نمی‌کنم. من با طراحی چهره شروع کردم، بعد کم‌کم در طراحی‌ها اغراق کردم. در خوابگاه دانشگاه که بودم، بچه های خوابگاه یکی‌یکی می‌آمدند، می‌نشستند، کاریکاتوری می‌شدند و می‌رفتند. مثل دستگاه کپی!... شما هم بهتر است اول رئال کار کنید و بگذارید کم کم دیدتان کاریکاتوری شود.»
بعد درباره‌ی کاریکاتور چهره میگوید:« درمورد این هنر، سه عقیده وجود دارد: بعضی‌ها می گویند: "کاریکاتور چهره، هنر هجو کردن است." گروه دوم اصلاً این حرف را قبول ندارند و بقیه فکر می‌کنند که این جمله درسته ولی اصولاً "هجو کردن" بدنیست. کاریکاتورچهره، یک جور نقاشی چهره است. چیزی‌که هنرمند از سوژه می‌بیند را، خودِ سوژه نمی‌بیند و نمی‌توانسته که دیده باشد. البته متاسفانه، فرهنگ پذیرش کاریکاتور چهره هنوز در جامعه وجود ندارد که شاید به این دلیل است که کاریکاتورهای چهره‌ای که در خیلی از مجلات طنز و کاریکاتور می‌بینیم، یک جور کارتون‌اند که در آنها، چهره های کاریکاتوری هم هست و چون کاریکاتور چهره، به این صورت به مردم شناسانده شده، یک تصور غلط از این هنر به وجود آمده. ما باید این طرز تلقی را با کاریکاتور خوب کشیدن و منتشرکردنش در نشریات، تصحیح کنیم. مطبوعات هم نباید نسبت به این هنر نگاه خصمانه داشته باشند چون این مطبوعات هستند که می‌توانند کاریکاتور چهره را نجات دهند. یکی از نشریاتی که من در آن کار می کنم، به من گفته که کاریکاتور چهره‌ی شخصیت‌های داخلی را نکشم تا یک وقت به‌شان برنخورد! این خیلی تاسف‌باره که در نخبه‌ترین مطبوعه‌ی ما هم این نگاهِ با ابهام و ترس وجود دارد.»
خیلی وقتها، هنگامی که کاریکاتوری را می‌بینیم، امضای کار بیشتر جلب توجه می‌کند و در ذهن می‌ماند. بچه ها در مورد " امضا" از حسین صافی سوال می کنند:« توکا نیستانی، خیلی به من می‌گفت که این امضایت خوب نیست. امضایت یا باید اسمت باشه، جوری که همه بتوانند بخوانند یا باید نماد باشه. من هم داشتم اسمم را می‌نوشتم، دیدم شبیه استخوان ماهیه و این شد امضای جدیدم و خیلی هم دوستش دارم!»
بعد از صحبتهای حسین صافی، امین مویدی، از کاریکاتوریستهای نسل اول اصفهان، صحبت می‌کند:« من نمی‌توانم، ذوق‌زدگی خودم از این نمایشگاه را کتمان کنم! از همه، مخصوصاً آقای تمیزی متشکرم. دیروز تا صبح خوابم نبرد به خاطر دیدن دوستان خوبی که حالا در تمام ایران پراکنده شده‌اند. این نمایشگاه امکانی به وجود آورد که نسل قدیم و جدید، بتوانند آثار یکدیگر را ببیند و تاریخ کاریکاتور اصفهان را مرور کنند.»
مویدی، در مورد نقاط ضعف و قوت کاریکاتور اصفهان هم می‌گوید:« جریان کاریکاتور اصفهان 2 مشخصه بارز دارد: اول، سوژه‌گرایی و نگاه به محتوا، که نقطه قوت کار است. و دوم: تشکیلاتی و منظم بودن آن، که حتی در تهران هم نیست. البته همین دو مشخصه از نقاط ضعف کاریکاتور اصفهان هم محسوب می‌شود.
چند وقت پیش در روزنامه‌ای مقاله‌ای منتشر شد درمورد جریان کاریکاتور اصفهان، که همه‌ی ما را عصبانی کرد. گفته بود که کاریکاتور اصفهان، ضعف طراحی‌اش را با شعار سوژه گرایی می‌پوشاند. من حالا قکر می‌کنم این حرف کاملاً هم غلط نیست! البته مخصوصاً درمورد مسعود ضیایی و خیلی‌های دیگه اصلاً این حرف را قبول ندارم ولی در این جمع خودمانی، به شما بچه‌های نسل جدید توصیه ‌می‌کنم که طراحی‌هایتان را قوی‌تر کنید. شما باید کیلو کیلو طرح بزنید، البته باید توجه کنید که آثارتان به تصویرگری تبدیل نشود که این هم خطرناکه و چیزیست که در تهران خیلی وجود دارد.
ما در اصفهان هرسال یک نمایشگاه گروهی برگزار می‌کردیم، از بین 500،600 اثر، آثار خوب را با وسواس زیاد انتخاب می‌کردیم و با هیچ کس هم رودربایستی نداشتیم، حتی چشم در چشم هم، کارهای یکدیگر را رد می‌کردیم! مصلحت‌اندیشی و این حرفها نبود فقط کاری انتخاب می‌شد که سوژه و تکنیک خوبی داشت. اما در جاهای دیگر اصلاً این رویه وجود ندارد. مثلاً می گویند: این را باید انتخاب کنیم. درسته که خوب نیست ولی ایشان پیشکسوت است. آن زمان که ما بچه بودیم، ایشان در آن فضا کاریکاتور می‌کشیده و... به نظر من، این طرز تلقی اصلاً درست نیست و به کار لطمه می زند.»
تمیزی که اداره کننده جلسه نیز هست از صافی و مویدی می‌خواهد که درباره‌ی سوژه‌یابی صحبت کنند. امین مویدی در این باره می‌گوید:« کار گروهی خیلی مهمه، خیلی از ماها کاراکترهایمان را از جلساتی پیدا کردیم که همه با هم می‌نشستیم، سوژه‌هایمان را روی تخته می‌نوشتیم و از راه "طوفان فکری" و تقابل ذهن به کاراکتر و سوژه‌هایمان می‌رسیدیم. هیچ وقت اولین چیزی را که به فکرتان رسید کار نکنید، بپزیدش تا خلاق‌تر شود.»
کاریکاتوریستهای جوان سوالات زیادی می‌پرسند. در مورد تکنیکهای مختلف، نحوه‌ی شروع کاریکاتور چهره، استفاده از اغراق‌ها و... دوست ندارند، کارگاه به این زودی تمام شود، اما...
45 دقیقه‌ی آخر جلسه، برنامه‌ی ویژه‌ای است. حسین صافی، برای نمونه، کاریکاتور چهره‌ی کاریکاتوریست شناخته‌شده‌ی اصفهانی، وحید شریفی، را می‌کشد و بعد از آن، کاریکاتوریستهای جوان، ول‌کن ماجرا نیستند! با خودم فکر می‌کنم که چه آدمهای شجاعی پیدا می‌شوند!
- یک نفر از خانم‌ها را هم بکِشید!
- خانم‌ها افسردگی می‌گیرند!
- نه! ما افسردگی نمی‌گیریم! و یکی از بچه‌ها سریع روی صندلی می‎‌نشیند، جمعیت دور کاریکاتوریست، سوژه و نوازنده‌ی صحنه جمع شده‌اند، هر چند دقیقه، نور فلاش و چراغ AF دوربین‌ها روی صفحه کاغذ، سوژه و کاریکاتوریست می‌افتد و وقتی کار تمام می‌شود، یک عالمه ابراز احساسات مختلف! و تقاضا برای کاریکاتوری شدن به گوش می‌رسد!
حسین صافی اصلاً دربرابر این همه تقاضا، ابراز خستگی نمی‌کند برای خودش هم یک بازی سرگرم کننده است، انگار! دو نفر دیگر هم کاریکاتوری می‌شوند و درحالی که هنوز بقیه در صف‌اند، «پایان کارگاه» اعلام می‌شود!

نوشته شده توسط نفیسه حاجاتی در 8:4 | Balatarin | | لینک به این مطلب