------------------------------------------------------

------------------------------------------------------
خط ما از اون طرفه!
میگوید:بنویس رضا S.O.S!، میگویم: مینویسم:رضا[...] تنها جوانِ مسجد[...]!!
-تو چندسالی هست بیشتر شبها، مسجد میروی و توی چای دادن کمک میکنی، مکبّر هم هستی. با اینکه موهات بلنده، به تیپت هم خیلی اهمیت میدهی، توی یک محله به اصطلاح«بالاشهر» زندگی میکنی و اصولاً هیچ کدام از دوستهایت هم مسجدبرو نیستند! داستان این (به ظاهر) تضادها چیه؟!
-آره. دوست دارم. مسجد که میرم، وقتی برمیگردم خیلی راحتم. اعصابم مییاد سرجاش!...
-دوستات چه برخوردی باهات دارن؟ تا حالا خواستی اونها را هم ببری مسجد؟
-خُب بعضیهاشون یه خورده مسخرهبازی درمییارن! مثلاً وقتی از مسجد مییام با یه لحن خاصی میگن:« مسجد بودی؟ قبول باشه!» اما بقیهشون چیزی نمیگویند... آره به یکی از دوستهای صمیمیام که گفتم خندید و گفت:«خط ما از اون ورییه![برعکسه!]»
-فضای مسجدتان چهطوریه؟ چندتا جوون هستند؟
-خُب بیشترشون پیرن!... چون اینجا که من میروم یک مسجد قدیمیه. البته جوونهای بسیج مسجد هم هستند ولی خُب اونا این تیپی نیستند دیگه! توی چای دادن و این حرفها هم کمک نمیکنند.جلسههای خودشون را دارند.
-مردم که مییان مسجد چی؟ یا امام جماعت مسجد، کسی تاحالا به تیپت (به اصطلاح خودمون)، گیر نداده؟!
- نه!... فقط یک بار که رفتم موهامو یه کم کوتاه کردم، وقتی رفتم مسجد، حاجآقا بهم گفت:«آهان... حالا این خوب شد! اون موقع مثه [...]ها شده بودی!»... اما یه خاطرهی خوب هم دارم. یک بار داشتم چای میدادم، آقایی اومد. گفتم:« براتون چای بریزم؟!» گفت:«نیکی و پرسش؟!» همینطور که داشتم برایش چای میریختم، دیدم داره یه طوری نگاه میکنه! بعد گفت:«من یک پسر دارم، هرچی بهش میگم بیا بریم مسجد، میگوید: بیام، موهام بلنده بهم گیر میدن، خوشم نمییاد و... حالا میبینم شما موهاتونو هم بستید، شلوار لی پوشیدین و خیلی هم اینجا دوستتون دارن!»
| | لینک به این مطلب یکشنبه،۲۸مرداد ۸۶، ویژهنامه جوان(اکسیر) شماره نهم
------------------------------------------------------

------------------------------------------------------
مصاحبه با سه دختر طلبه در باب دین و جوانان و زندگیامروز
زندگی بهتر از این نمیشه!
سهشنبه، 30مرداد، روز جهانی مسجد است. به همین بهانه تصمیم گرفتیم به موضوع رابطهی جوانان و دین بپردازیم. بعضیها اسمش را میگذارند، دینگریزی، برخیها هم میگویند: بنویسید از « ظاهر» دین گریزانند. به هر حال بهتر دیدیم به سراغ کسانی برویم که این دو مورد دربارهشان صادق نیست!... یکی از همکاران، گفت که چند طلبهی خانم را میشناسد، هماهنگیها انجام شد و ساعت 4:30 عصر دوشنبه، در دفتر روزنامه قرار مصاحبه گذاشتم. بیست دقیقهای دیر میرسند. انتظار سه دختر چادری با دستکشهای مشکی و حتی روبنده را میکشم! از در که وارد میشوند، اما سه دختر خندهرو و پر از انرژی مثبت هستند که جلو میآیند، دست میدهیم و یکی، دو ساعت باهم گپ میزنیم!
نفیسه ترابی با لیسانس کشاورزی دانشگاه آزاد، اله جوادی با دیپلم و بیتالهدی چیانی با دیپلم ریاضی، فیزیک تصمیم گرفتهاند، تحصیلاتشان را در حوزه ادامه بدهند و الان در پایه سوم(یا به قول خودمان، سال سوم) حوزه تحصیل میکنند.
-چی شد که وارد حوزه شدید؟ یک حس بود، احساس نیاز ،چی بود خلاصه؟!
جوادی- من کنکور دادم و قبول هم شدم ولی اصلاً انتخاب رشته نکردم چون مطمئن بودم که میخواهم بروم حوزه... شاید یه جور الهام بود!
ترابی- خُب برای من الهام نبود. رشتهی دانشگاهم را دوست داشتم و تصورم هم در مورد حوزه، جالب نبود. لیسانسم را که گرفتم، کمی تحقیق کردم و دیدم مسیر زندگیم از حوزه میگذرد.
چیانی- من سه سال تحقیق کردم تا به این تیجه رسیدم که در حوزه درس بخوانم. من خانوادهی فوقالعاده مذهبی دارم. من آدمی هستم که همیشه تا فلسفهی چیزی را نفهمم قبولش نمیکنم و با اجبار نمیتوانند به کاری وادارم کنند.خانوادهام از من خواستند که چادر سر کنم. من هم ازشان دلیل خواستم. پدرم چند کتاب به من معرفی کردند و با خواندن آن کتابها(کتابهای مهریزی،همایونی و کتاب «شخصیت زن» از خانوم امین) در اوج شکلگیری شخصیت، چادر را انتخاب کردم بعد هم توسط یک خانوادهی روحانی با حوزه آشنا شدم. الان هم شادترین فرد خانوادهام. واقعاً احساس میکنم زندگی بهتر از این نمیشه! انگار همین الان از تو شارژ بیرون آمدهام!
- دید خانواده نسبت به تصمیم شما چهطور بود؟ موافق بودند؟
ترابی-خانوادهم موافق نبودند. هم به خاطر تصوری که از حوزه داشتند، هم این که من آن زمان کار میکردم(پرورش قارچ و...)میگفتند: کارت را ادامه بده. ولی بعد همسرم را مجاب کردم و دیگه حل شد.
جوادی-خانوادهی منم موافق نبودند. میگفتند منزوی میشوی و فامیل هم موافق نبودند. حالا هم توی مهمانیها و مجالس من همیشه لباسهای شاد میپوشم و سعی میکنم رفتارم خیلی خوب و عالی باشه تا بفهمند که آدم حزوی اصلاً هم منزوی نیست.
-اولین روزهای ورودتان به حوزه چه حسی داشتید؟ چه چیزهایی برایتان متفاوت یا جالب بود؟
ت- روز اول من موندهبودم که اصلاً چه طور باید برم! رویم خیلی زوم میکنند، چه طوریه! حس خوبی نداشتم. ترمهای اول خیلی برایم سوال پیش میآمد ولی فضای خوبی بود و روابط خیلی گرم و صمیمی.
چ-البته من فکر میکنم که ما خیلی شانس آوردیم که اساتید و مدیر روشنفکری داریم که فضای بازی ایجاد کردهاند. همه، هر سوالی که داشتهباشند میپرسند و هیچ محافظهکاری نیست.
ج-من به دلیل مسافرت، 10 روز دیر رسیدم و وقتی هم که وارد شدم، جشن بود و مراسم انتخاب نماینده طلاب. خیلی محیط خوبی بود.
-اصلاً، حال و هوای حوزهچه طوریه؟مثل کلاسهای دانشگاه، محل سخنرانی اساتیده یا بحث و این حرفهاست؟
چ-برای درسها، رویهی پژوهش وجود داره. کنفرانس دادن داریم. درسهامون خیلی کاربردیه. مثلاً روش سخنرانی داریم. نظام خانواده، اخلاق کاربردی و... اگر آدم اهلش باشه، میتونه مثه فرشتهها زندگی کنه!(خنده جمع)... نمیدونم، من چرا اینقدر لذت میبرم!
ج-بله درسهای خیلی جالبی داریم. مثلاً «علم اخلاق» من را با دنیای دیگری آشنا کرد. یک استادی داشتیم.آقای [...] بحث منطق را میکشاندن به شوهرداری و آش برگ و آش رشته! آخرشم من نفهمیدم آش رشته چه فرقی با آش برگ داره!(خنده جمع)
چ-چرا.. من فهمیدم! رشتهی آش برگ را خود آشپز درست میکنه ولی آش رشته، رشتههاش همینهاست که از مغازه میخریم!
ج- ببینید در حوزه، همه در یک هدف مشترکاند. یک جایی از دلشان بههم گره خورده. همدلی و پایبندی به ارزشها خیلی زیاده.
-شما سه ساله که در حوزه هستید. به نظرتان، یک طلبه چه محدودیتهایی دارد؟!
ت-خیلی زیر ذرهبینه! مخصوصاً آقایان. مثلاً یک روحانی با خانومش نمیتواند برود پارک، قدم بزند. اگر سوار اتوبس بشود، یک چیزی میگویند. پیاده برود، یک چیزی میگویند. ماشین داشته باشد، یک برخوردی دارند. خلاصه هرکاری بکند، مردم یک حرفی میزنند.
ج- اسلام را با روحانیت میشناسند. اگر یک طلبه، یک کار اشتیاه کرد، فکر نمیکنند که او هم یک انسانه و همهی آدمها عیبها و خطاهایی دارند. سریع تعمیمش میدهند به همه و به اسلام.
ت- ببینید! من وقتی میروم در یک بیمارستان، یک پرستاری با من بدرفتاری میکند نمیگویم همهی پرستارها این طوریند ولی این تعمیم دادن برای روحانیون وجود دارد. وظایف روحانی برای مردم تبیین نشده.
چ-نسبت به روحانیت آگاهی ایجاد نشده. و این اشکال تا حدودی تقصیر خود جامعهی روحانیت هم هست که تا حدودی بسته است و سر به جیب فرو برده. در قدیم هر کسی میتوانست به حوزه وارد شود. اصلاً گاهی، وقتی روحانی فوت میکرد، لباسش را به پسرش میدادند. و این عدم غربالگری درست، باعث به وجود آمدن تصور اشتباه نسبت به روحانیت شد. و مشکل دیگر، تشتط حوزههاست. ما دو نوع حوزه داریم. یک سری از حوزهها که فکر میکنم در کل استان اصفهان 10،12تا بیشتر نباشند، زیر نظر مرکز مدیریت حوزهی علمیهی قم هستند که نظاممندند. مانند مدرسهالنفیسه، فاطمهالزهرا، مجتهدهامین و...اما یک سری دیگر هم هستند که به صورت خودگردان اداره میشوند و هرکس میتواند خودش انتخاب کند که چه درسهایی بخواند. که خُب اینها هم یک حسنهایی دارند و یک معایبی.
حالا فکر کنید،من تحت تاثیر این گپ خودمانی، تصمیم گرفتهام دانشگاه را رها کنم و بیایم در حوزه درس بخوانم! چه باید بکنم؟ از کجا شروع کنم؟
ج- اوایل اردیبهشت یک امتحان ورودی دارد(مثل کنکور) و بعد از آن مصاحبه. سال اول هم اگر معدل کمتر از 14 شود، اخراج میشوید. پیش نیاز آزمون ورودی هم درسهای رشتهی ادبیات دبیرستان است.
آینده شغلی محصلین حوزه چیست؟!
-همه فکر میکنند کسی که در حوزه درس میخواند، میشود خانم جلسهای!در حالی که اصلاً این طور نیست. خیلی از این خانم جلسهایها هم اصلاً تحصیلات حزوی ندارند. و بعضیهایشان حتی به مردم اشتباه جواب میدهند.چون حوصله ندارند بگویند:«مطالعه میکنم، بعد جواب میدهم.»
چ- من چون به کارهای سیاسی علاقهدارم، میخواهم نمایندهی مجلس بشوم و بعد هم استاد دانشگاه! این پروژهی سه سالهام است!
ج-چون میبینم استادانمان خیلی مورد قبول و احترام هستند در جامعه، دوست دارم پا جا پای استادانم بگذارم.
ت-من به ادامه تحصیل تا دکتری فلسفه فکر میکنم. البته من چون مادر هستم، فکر میکنم مهمترین وظیفهام، وظیفهی مادریست وظیفهی پرورش نسل بعد.من میخواهم از خانوادهی خودم شروع کنم .اگر بتوانم بچهی خودم را از لحاظ فکری اغنا کنم، او هم میتواند دوستانش را اغنا کند و این کار خیلی بزرگیه.
-برای من که گفتوگوی خیلی جالبی بود .امیدوارم شما هم راضی بودهباشید.حرفی هست که توی گلویتان گیر کرده باشه؟!
چ- فقط میخواهم بگویم در مورد حوزه: چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید!
| | لینک به این مطلب یکشنبه،بیست و یکم مرداد ۸۶، ویژهنامه جوان(اکسیر) شماره هشتم
------------------------------------------------------

------------------------------------------------------
تبلیغات در عصر جدید!
تا به حال برایتان پیشآمده که از تبلیغات محصولی، خوشتان بیاید، تصمیم بگیرید که برای آزمایش ادعای آن تبلیغ هم که شده، محصول را بخرید ولی بعد از خرید متوجه شوید که اصولاً فقط همان تبلیغاتش خوبه؟!... این همان جادوی تبلیغات است. در بسیاری از مشاغل، یکی از مهمترین و اساسیترین مراحل بهسرانجام رسیدن کار، « معرفی دستاورد» به مصرفکنندگان آن است. در بسیاری از کارخانهجات و موسسات بزرگ نیز، بودجه و امکانات خوبی را به بخش تبلیغات و بازاریابی محصول اختصاص میدهند و به همین دلیل، گاهی میبینیم که این بخش، کارش را به نحو احسن انجام دادهست اما مهمترین بخش که اصولاً همان قسمت تهیه محصول است، به ضعفهای عدیدهای دچار است!
دیشب باباتو رو بیلبورد دیدم، آیدا!
این روزها، بیلبوردها نقش مهمی در تبلیغات بازی میکنند. قسمت اعظم درآمد خیلی از ستارهها و مشاهیر ورزشی، هنری و حتی سیاسی از راه ورود به بیلبوردها تامین میشود! چرا که این صفحات غولپیکر که در محلهای پررفتآمد نصب میشوند توجه زیادی به خود جلب میکنند. به گزارش ایسنا، اخیراً فنآوری جدیدی طراحی شده که امکان شمارش دقیق میزان مشاهده تبلیغات در مکانهای عمومی را فراهم کردهاست. این دستگاه به تبلیغ کنندگان اجازه میدهد تا میزان مورد مشاهده قرارگرفتن بیلبوردها و صفحات نمایش تبلیغاتی خود را بررسی کنند. یک پروفسور کانادایی، با ساخت این وسیله این امکان را به وجود آورده که تبلیغ کنندگان بتوانند شمار افرادی را که به بیلبوردها و صفحات تبلیغاتی آنها نگاه میکنند، محاسبه کنند. بر اساس این گزارش این دستگاه قابل حمل، با دوربینی حرکات چشم را کنترل میکند و به طور خودکار نگاه افراد را از فاصلهای در حدود 10 متر تشخیص میدهد. عرضه این فنآوری در پی افزایش نمایش تبلیغات در صفحات نمایش پلاسما، در فروشگاهها، رستورانها و دیگر مکانهای عمومی صورت میگیرد زیرا در حالی که شماره مشاهدهی تبلیغات در یک وب سایت قابل محاسبه است، چنین امکانی برای صفحات نمایش پلاسما دشوارتر است. این ابزار که اکنون توسط تبلیغ کنندگان در انگلیس مورد استفاده قرار گرفته است، به آنها کمک میکند منافع خود را در زمینهی فروش آگهی، بهتر بررسی کنند.
کلیپت را در یوتیوب آپلود کن، نامزد محترم انتخاباتی!
تا چند دهه قبل، وقتی هنوز رسانهها به این حد از گستردگی نرسیده بودند، فقط روزنامهها، بعداً رادیو و بعدترها تلویزیون تنها منابع اطلاعاتی مردم را تشکیل میدادند. اما با ورود اینترنت و تکنولوژیهای جدید رسانههایی بسیار فراگیرتر متولد شدند که همهی مشاغل و از جمله صنعت تبلیغات را با تحول عظیمی روبهرو کردند. با ورود این رسانههای غیرقابل کنترل، مبلغان، دیگر نمیتوانستند به راحتی دروغهای تبلیغاتیشان را به خورد مردم بدهند(البته که راههای جدیدی برای ارعاب مخاطبان پیدا کردند!). مدتی پیش در مقالهای در سایت «یکپزشک» مطلب جالبی خواندم . نوشتهبود که «عده کمی از مردم در زمان رئیسجمهور روزولت میدانستند که وی به خاطر ابتلا به فلج اطفال نمیتواند راه برود، چرا که روزنامهها از چاپ عکسهایی که روزولت را با آتلهای طبیاش به تصویر میکشید، خودداری میکردند و ترجیح میدادند عکسهایی از وی را کار کنند که پاهای او در آنها مشخص نباشد. تکلیف رادیو هم که مشخص بود، هیچ راهی برای مردم وجود نداشت که از روی شنیدن نطقهای روزولت پی به فلج شدنش ببرند.» اما بعد از آن در سال 1960 برای نخستین بار، مناظرهی دو کاندیدای انتخابات آمریکا از تلویزیون به طور زنده پخش شد و حالا با تولد اینترنت و تکنولوژیهای جدید، اطلاعرسانی و تبلیغات وارد مرحلهی جدیدی شده است. حالا دیگر رقبای انتخاباتی، برای پیروزی در انتخابات سعی میکنند رسانههای بیشتری را در اختیار بگیرند. به عنوان مثال، نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری 2008 آمریکا برای این که تعامل بیشتر، صمیمیتری و فراگیرتری با مخاطبان داشته باشند، با همکاری سایت معتبر و معروف یوتیوب فضایی را برای پرسشهای مردم از نامزدهای انتخابات فراهم کردهاند. به این صورت که هرکس میتواند سوالش را در کلیپی 30ثانیهای از کاندیدای مورد نظر بپرسد و منتظر جواب باشد! البته که این جور تبلیغات هنوز در ایران جا نیافتاده است (ببخشید، اینگونه تصحیح میکنیم که اینترنت و یا به عبارت بهتر، وب2 هنوز در ایران جا نیافتاده است!) و این قبیل تبلیغات اصولاً به درد همان مرفهان بیدرد خارجی میخورد. ما همان تراکت چسباندن روی در و دیوار را ترجیح میدهیم!

وبلاگنویسی اصلاً خطر ندارد، حسن!
یکی از جدیدترین راههای تبلیغاتی که به تازگی کشف شده، «ایجاد رابطه صمیمی و نزدیک با مخاطبان» است. شرکتها و موسسات مختلف، سعی میکنند در کنار سایت رسمی خود، وبلاگی داشتهباشند تا بتوانند به طور دوستانه، تبلیغاتشان را به خورد مخاطبان بدهند. این روش هم برای همهجا و همهکس کاربرد دارد، از پیتزا فروشی کوچکی در یک خیابان نه چندان مشهور شهر گرفته تا نامزد محترم انتخاباتی، که دوست دارد با قشر روشنفکر جامعه، تعامل مفید داشته باشد! البته این روش تبلیغی، چندسالی است در کشور ما هم متداول شده است. برای نمونه در انتخابات اخیر شوراها، چندین نفر از منتخبان که رایهای بالای نیز کسب کردند، وبلاگنویس بودند و البته با کمی وبگردی میتوانید نمونههای بیشماری برای این تب « وبلاگنویسی به عنوان پیشنیازی برای کاندیداتوری» پیدا کنید.
تبلیغ میکنیـــم!
نام تجاری هم اصل مهمی در تبلیغات است. این روزها، هر شرکت یا موسسهای که بخواهد به طور جدی وارد عرصهی رقابت با شرکتهای همارز شود، وقت، انرژی و بودجهی زیادی برای یافتن یک نام تجاری مناسب صرف میکند. و بعد از آن سعی میکند شخصیت و تصویر نام مناسبی برای برند خود پیدا کند. این نامها، پس از مدتی در ذهن مخاطب میماند و این شناختهشدن نزد مصرفکننده، اعتباریست برای محصولات آن شرکت و همین اعتبار، تا حدی اعتماد ایجاد میکند و به این ترتیب مخاطب ناخودآگاه به خرید آن محصول ترغیب میشود. تلویزیون را روشن کنید، چند دقیقه پیامهای بازرگانی را تماشا کنید.کدامها در خاطرتان ماندهاند؟ کدامها جذابتر به نظر میرسند. برخی از این کلیپهای بازرگانی، با داستان گاه دنبالهدارشان، مخاطب را جذب میکنند. برخیهایشان با جکهایی که با استفاده از آنها ساخته شدهاند، خود را در ذهن مخاطب جای میدهند. بعضیها سعی میکنند در هر برنامهی موفقی، حضور پررنگ داشته باشند و اینگونه، خود را به مخاطب تحمیل میکنند. به هر روی، هر شرکت دوست دارد از طریقی محصولش را در ذهن مخاطب، به عنوان یک کالای شناختهشده و قابل اعتماد تثبیت کند.
| | لینک به این مطلب ------------------------------------------------------

-----------------------------------
اطلاعات شخصیام را پس بدهید لطفاً!
شرکت فرش فلان، نامه فرستاده که بیایید از ما خرید کنید، تا تاریخ بهمان، تخفیف میدهیم!، روی پاکت، آدرس خانه، نام، فامیل و شماره دانشآموزی من ثبت شده!... کلاس کنکور X هفتهای یکبار نامه میدهد که بیایید در کلاسهای ما شرکت کنید، پشت پاکت را نگاه میکنم. آدرس خانه، نام و فامیل . شرکت کننده در آزمون علوم ریاضیوفنی و زبانهای خارجی!... « سلام خانم. از دبیرستان غیر انتفاعی Y تماس میگیرم. دخترتان، ف.خانم را در مدرسهی ما ثبتنام کنید. دبیران برجسته داریم.»، « سلام. بنده از دبستان غیرانتفاعی لام مزاحمتان میشوم. پسرتان، الف جان، امسال کلاس اول هستند، بله؟ دبستان ما بهترینه! راهشم به شما خیلی نزدیکه! بهترین معلمان استان را داریم. تشریف میآورید برای ثبت نام؟!»...
حراج اطلاعات شخصی افراد، اینروزها به پدیدهی رایجی تبدیل شده، حتی دیگر تعجبی هم نمیکنیم. چه برسد به اعتراض! اساماس تبلیغ فلان موسسه، که در رابطه با شغل یا علایق ما است را دریافت میکنیم. چهکسی شماره تلفن ما را به موسسه داده؟!... مدرسهی لام شماره تلفن خانه و اسم فرزندمان را از کجا آورده؟! کلاس کنکور شین از کجا میداند که من در کدام رشته، داوطلب کنکور شدهام؟!... اینها سوالاتیست که ما حق داریم بپرسیم. حق داریم که دوست نداشتهباشیم اطلاعات شخصیمان دست هر شخص حقیقی یا حقوقی باشد. اسپمرها، مثل عنکبوتهای گرسنهای هستند که از هر طرف برویم، به تار یکیشان برخورد میکنیم. میخواهیم کمی، پیادهروی کنیم. نوجوانی با یک بغل کاغذ کاهی جلویمان سبز میشود: فروشگاه فلان. از شیرمرغ تا جون آدمیزاد داریم!... نشستهایم سرکلاس درس دانشگاه. استاد در یک لحظه، شروع میکند به صحبتهای متفرقه و دربین صحبتها، از فعالیتهای مثبت فلان حذب سیاسی تعریف میکند. هوس میکنیم تلویزیون ببینیم. از 7 کانال، 6تا و نصفی مشغول پخش پیام بازرگانی « حصــــیر!» هستند. تصمیم میگیری مجله بخوانی، دقیقاً در زیر مقالهی تقبیح مصرفگرایی، تبلیغ فروشگاه اجناس لوکس فلان، نوشته شده! تلفن زنگ میخورد. صدای ضبط شدهای در گوشَت میخواند:«پیتزا س. با سرویس رایگان درب منزل ...». صدای گوشیات است. اساماس داری:«از جنابعالی دعوت میشود از نمایشگاه نقاشی آقای [...] دیدن فرمایید.» دیگر از خیر چککردن ایمیل و دیدن کامنتهای وبلاگت میگذری. به مورچهی کوچک محبوس در تارها نگاه میکنی. گیج است و مشغول دست و پا زدنهای بیهوده...
| | لینک به این مطلب ------------------------------------------------------

-----------------------------------
ستون معرفی پرونده تبلیغات:
اگر حالتان از هرچه پیام بازرگانیست بههم میخورد، اگر دلتان میخواهد اسپمرهایی که مدام به ایمیل شما پیامهای تبلیغاتی میفرستند را خفه کنید، اگر به صفحات نیازمندیها آلرژی دارید، مطالب این پرونده را به دقت بخوانید چون هیچ ربطی به این موارد ندارند!!
« تبلیغات» کلمهی 7 حرفی سادهای که میشود هزاران و بلکه هم میلیونها صفحه مطلب دربارهاش نوشت، موضوعیست که در این شماره به طور ویژه به آن پرداختهایم و البته سعی کردهایم با توجه به فضایی که در اختیار داریم، از ابعاد مختلف به این کلمه نگاه کنیم و دربارهاش بنویسیم.
تبلیغات یعنی معرفی یک دستاورد تولیدی یا خدماتی و تلاش برای یافتن تقاضا و بازار عرضهی بیشتر برای آن محصول. روشهای مختلفی برای تبلیغات وجود دارد. از سنتی گرفته تا مدرن، از معمول تا غیرمعمول(!). از تبلیغات در حوزههای متفاوت: اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، مذهبی و... بهره میجویند. مشاغل بیشماری در این صنعت وجود دارد از جمله: اشتغال در مؤسسات تبليغاتي، واحد تبليغات سازمانهاي توليدي و خدماتي، رسانههاي تبليغاتي، نمايندگيها و يا مراکز توزيع و فروش، فعاليت به عنوان مشاور و محقق تبليغاتي و علاوه بر اینگونه مشاغل رسمی، پوشیدن لباس توتفرنگی، میکیموز، اسپایدرمن، ... و ایستادن روبهروی فستفودها، پخش آگهیهای کاغذی در معابر و درب منازل و «بازاریابیهای با پورسانت عالی» و جیب خالی(!) از دیگر مشاغل مرتبط به این صنعت میباشند که این سری دوم نمود بیشتری در جامعهی ما دارند. به عنوان مثال فقط کافیست به یکی از این روزنامهجات آگهی نگاهی بیندازید. در قسمت آگهی استخدام، بخشی به «استخدام بازاریاب» اختصاص دارد که آگهیهای بیشتری هم جذب کرده. خیلی از افرادی که جذب این آگهیها میشوند نیز جوانان و نوجوانانی هستند که نه تجربه و نه تحصیلاتی در این زمینه دارند و همین باعث میشود که بعد از مدتی دوندگی و کار بیجیره و مواجب و به بهانهی پورسانت، دریابند که این راه به جایی ختم نخواهد شد، اصولاً!
اما تبلیغات در کل چیز خوبیست.(این جمله را فیلسوفی نامی گفته است، که البته نگارنده نامش را فراموش کرده!) آگاهی دادن اگر همراه با صداقت باشد، مفید است و ای کاش این « آگاهی صادقانه» بیش از این به مسخره گرفته نشود. امیدواریم!
| | لینک به این مطلب 

