روزنامه اصفهان زيبا « اكسير » در شماره یکشنبه سی و یکم تیر 1386
-------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------
یکی از بچه های تیم من اومده یک دونه از این شکلات پاستیل ها به من داده، می گوید: اینها خیلی خوشمزهاست بخور که تو ایران از اینا گیرت نمییاد!!
- اما من، همون اول به بچههای تیمم گفتم: همهی تصوراتی که از ایران دارید را بندازین دور!...
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب روزنامه اصفهان زيبا « اكسير » در شماره یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
-------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------
آگاه گشتیم که اتفاق مهمی در شهر رخ خواهدداد که بعد از المپیاد جهانی فیزیک، مهمترین و درخور توجهترین اتفاق این چند روز اصفهان است! پاشنهها را ورکشیدیم و بدان سو روان گشتیم. طنزنویس شناختهشدهی مطبوعاتی، در شرف ورود به این خطه بود. کسی که نوشتههایش، گاه به آدم شوک وارد میکند، حتی! طنز نویس طنز نویسان: ابراهیم رها، وارد میشود! این جا: کارگاه طنز نویسی. لازم به ذکر است، برای این که تبلیغ نشود از بردن نام مکان کارگاه خودداری میکنیم ولی همینجا از بچههای جوان آنجا که این برنامه را ترتیب دادند و پذیرایی خوبشان کمال تشکر را دارا میباشیم. به امید شرکت در کارگاههای خفن دیگری از این دست.و حالا، سرویس جوان روزنامه اصفهان زیبا، تقدیم میکند: گزارشی هرچند کوتاه از کارگاه طنزسیاسی...
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب روزنامه اصفهان زيبا، در شماره یکشنبه هفدهم تیر 1386

این هفته،در ویزهنامهی جوان به طور ویژه به صدا و سیما پرداختهایم. اما جای یادی از یک مناسبت مهم این روزها، یعنی «روز ملی زن» خالی بود. به همین دلیل سعی کردم قسمت اعظم این نیمصفحه را به این موضوع اختصاص دهم که کم نوشتهاند و کم خواندهاند. باید نوشت. واقعگرا نوشت و دیدهای غلط را تصحیح کرد. پاککن میخواهیم، غلطگیر دردی دوا نمیکند! در ستون دیگر هم یک داستان واقعیمیخوانید از یک دلخوشی منحصربه فرد.
پنجشنبهای که گذشت، روز ملی زن بود. در نوشتهی پیشِ رو، میخواهم از «زن» بنویسم. صبر کنید!... زود قضاوت نکنید!... من فمینیست( به آن معنای غلطِ مصطلح) نیستم. من یک واقع گرایم و دوست دارم این جا در ویژهنامهی جوان، برای افکار جوان، از درد شعارزدگی دربارهی زن بنویسم، شاید همنسلان من که حالا در شرف ورود به مسئولیتهای خطیر اجتماعیاند بخوانند و سعی کنند دیدهای غلط اجتماعی را از چهرهی یک جامعهی اسلامی، که داعیهدار به رسمیت شناختن حقوق همهی اقشار اجتماع است، بزدایند. شاید... حتماً... امیدوارم!
« زن را باید احترام کرد.» این جملهایست که روزی، آدم نسبتاً مشهوری در یکی از شبکههای صدا و سیما، فرمود و تهیهکننده که خوشش آمدهبود زینپس این جمله را در کلیپ معرفی برنامه، گنجاند تا بدین وسیله اعلام کنند که «ارزش زن» را میدانند....
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب روزنامه اصفهان زيبا، در شماره یکشنبه هفدهم تیر 1386

بعد از 40 سال؟!... آنهم یکدفعه و ناگهانی... از ترس بوده!... مرد، 40 سال بود که سیگار میکشید و خوب به مرور تعداد نخها زیاد شدهبود، حتی به پاکت رسیدهبود واحد شمارش سیگارهای کشیدهاش در یک روز!... احساس میکرد قلبش تیر میکشد، خودش رفت مطب متخصص قلب، پزشک تشخیص سکته داد، خفیف بود. به خیر گذشت...«اگر فقط یکبار دیگه سیگار بکشی، میمیری!» این حرفی بود که دکتر، بدون مقدمه به او زد... مرد، تصمیم گرفت... عمل کرد... از همان موقع دیگر سیگار نکشید!... باور کردنی نبود... اما نکشید، دیگر نکشید... « آن اوایل آنقدر دلم میخواست دوباره شروع کنم به کشیدن. حتی دلم میخواست سیگار را به جای کشیدن، بخورم!»... «رد شدن از کنار یک سیگاری هم برایم عذابآور بود، حتی»... گذشت... 20 سال از آن روز، گذشت... « مثل شمع، ذرهذره آب میشود.» این را نیز دکتر گفت... و یک روز صبح... ناگهان، بر اثر سکته قلبی... پیرمرد تا آخرین لحظات، در سن 79سالگی، نسبتاً سرحال بود و همهی کارهای شخصیش را خودش انجام میداد...
یک کمد کوچک فلزی، کنار حیاط خانه... کسی، جدیاش نمیگرفت اما... پیرمرد که رفت، در کمد را بازکردند، میخواستند "خرت و پرتها"ی خانه را دور بریزند.... جعبههای سیگار، در انواع و اقسام مختلف، خارجی و ایرانی، همه کهنه بودند... و روی انبوه سیگارها، یک کتاب کوچکِ چند ده صفحهای بود... و چه نام جالبی داشت... «چگونه از قلب خود محافظت کنیم»!... دلخوشی کوچک پیرمرد بود.
| | لینک به این مطلب دایـرهالـمـعـارف تفـریحـات!
اواسط خرداد که میشود همه از تعطیلات و اوقات فراغت و اینچیزها صحبت میکنند. ما هم به این رسم دیرینه، تن دادهایم و در دومین شمارهی ویزهنامهی جوان به این موضوع مهم پرداختهایم البته بر همگان واضح و مبرهن است که این پرداختن کجا و آنها کجا! در این نوشتهی دایرهالمعارف گونه، به چند نمونه از تفریحات رایج ما در اصفهان که خیلیهایشان در شهرهای دیگر هم هست، پرداختهایم، باشد که مفید فایده افتد.
1 – گیمنت، کانتر و باقیقضایا!
چندسال پیش بود که تبش، شهر را فرا گرفت. شب میخوابیدی، صبح که بیدار میشدی، یک گیمنت دیگر تاسیس شدهبود. در خیابانهای اصلی شهر، چند گیمنت در کنار هم تاسیس میشد به همین دلیل هم رقابت بین صاحبان آنها بسیار زیاد بود و هرکدام برای جلب مشتری بیشتر و در اصل، جذب مشتریهای بقیه، سعی میکردند امتیازهای بیشتری به کاربرانشان بدهند. مانیتورهای LCD، بهای شارژ کمتر، دکور جذاب تر، تعداد دستگاههای بیشتر و... روز به روز بر تعداد گیمنتبازها افزوده میشد.
رضا: من چهطوری گیمنت باز شدم؟!...خُب یک بار یکی از دوستهام گفت بیا بریم گیمنت، گفتم این دیگه چیه؟!...گفت یه جاییه که میشینند پشت کامپیوتر و با هم گروهی بازی میکنند!...با هم رفتیم به یک گیمنت کوچک( که فکر کنم اولین گیمنت اصفهان بود.)، 400 تومان دادم برای شارژ و یوزر نیم و پسورد گرفتم و بازی کردم، خیلی کیف داشت، از آن به بعد هر دفعه وقت اضافه داشتم، میرفتم. هر وقت هم که یک گیم نت جدید تاسیس میشد میرفتم ببینم کدوم بهتره!
با اوج گرفتن کار گیمنتها ، گیمنتبازی هم وارد مرحلهی جدیدی شد. تیمهایی تشکیل شدند و شروع کردند به مسابقهدادن. تیمهای محلهای هربار در یک محله جمع میشدند و با تیم گیم نت آن محله بازی میکردند جایزه ها هم، از جایزه های معمول گرفته تا چند ساعت شارژ مجانی که همان گیم نت محل مسابقه هدیه میداد بود.
مدتی گذشت و گیمنتها، آنچنان پرطرفدار شدهبودند که همه دوست داشتند حداقل یک بار تجربهی بازی کردن در گیم نت را داشته باشند. این جا بود که بالاخره، دختران که همیشه برای هر چیزی باید منتظر اجازهی قانونی باشند، بالاخره توانستند به صورت قانونی به گیمنتهای دخترانه، یا گیمنتهایی که ساعاتی را به دختران اختصاص میدادند، وارد شوند.
جدای از جذابیتهای آشکار بازی « کانتر-تروریست» که پرطرفدارترین بازی گیمنتهاست، جذابیت و هیجان بازیهای گروهی از دیگر عوامل محبوبیت این مکانهاست. روند توسعهی گیمنتها مانند خیلی از اتفاقات و تبهای دیگر، یک نمودار سینوسی دارد. و حالا ما در این نمودار از Maxگذشتهایم. کمکم ازحجم محبوبیت گیمنتها کاسته شد. مغازههایی که گیمنت شده بودند به شغل قبلی شان بازگشتند یا یک شغل موسمی دیگر انتخاب کردند. البته هنوز هم گیمنتهای زیادی در سرتاسر شهر، از جنوب تا شمال، از شرق تا غرب، در محلههای نهچندان متمول و هم در «بالاشهر»ها هستندکه طرفداران پرو پاقرص خودشان را هم دارند و با شروع فصل تعطیلات افراد زیادی به این جرگه میپیوندند.
2-کافیشاپ، سخنرانیهای رمانتیکانه و ...
« یک فضای تاریک با نور ملایم رنگی، آهنگ آرام، دو شمع بلند، یک میزگرد ، دو رز قرمز، دو صندلی، و دو نفر که حرفهای رمانتیکانه میزنند. این جا کافیشاپ است!» این تصوریست که خیلیها از کافیشاپ داشتند. اما در چند سال اخیر با رویکرد زیاد مردم به کافیشاپها روبه رو هستیم و این یعنی تغییرات اساسی در آن تصور اولیه. هرچند که در اصفهان، تا آنجا که من دیدهام ، خبری ازآن فضاهای دود گرفته و تیپهای هنری و بحثهای روشنفکرانهی مرسوم کافههای مشهور تهران نیست اما مفهومهایی مانند قرارهای کاری کافهای، جشن تولدهای کافی شاپی و حتی خواستگاریهایی که به طورکاملاً رسمی در کافیشاپها برگزار میشوند، اتفاقاتی هستند که حالا خیلی بیشتر از آن گفتوگوهای رمانتیکانه، در کافیشاپها دیده میشوند. در مورد جشن تولد کافیشاپی بهتان پیشنهاد میکنم که « بیخیالش بشین!» .شخصاً هیچ کافیشاپ مناسبی( البته به جز یک مورد که تازه تاسیس بود و احتمالاً اولین بار بود که میزبان یک تولد کافهای شدهبود!) برای این منظور سراغ ندارم! جایی که فضای جذاب، دلنشین و خوبی داشتهباشد، قیمت پذیراییاش سرسامآور نباشد، امکان پذیرایی از حدود 20 نفر جوان پرشرو شور را داشته باشد و مهمتر از همه این که مسئول محترم، هر لحظه مودبانه و محترمانه درخواست رعایت سکوت و آرامش لازم برای دوتاییهای میزهای کناری را نکند!
نکتهی مهمی که دربارهی کافیشاپها باید مد نظر قرار دهید، این است که اصولاً انتظار نداشتهباشید که خوردنیهای کافیشاپی طعم خوبیداشتهباشند! مخصوصاً اگر کافیشاپ «شهرت، اعتبار و کلاس» داشته باشد! شخصاً در یک از بهترین، باکلاسترین، معروفترین و قدیمی ترین کافیشاپهای اصفهان، یک کیک گردویی که حدوداً متعلق به عصر شاه عباس صفوی بود و بدترین قهوهی عمرم را ( تغریباً) نوشجان کردم! و وضع بقیه هم زیاد بهتر نیست! آب میوه که سفارش میدهی یک ساندیس باز میکنند، میریزند در یک لیوان درازِ بلند(!) و تقدیمتان میکنند!... حالا این درست که طعم کافیشاپها خوب نیست ولی باید اعتراف کنم که فضای جالب و منحصربهفردشان، گاهی آدم را حسابی تحت تاثیر قرار میدهد.
نکته: این روزها، چایخانههای سنتی هم تو بورساند که البته هنوز به اندازهی کافیشاپها طرفدار ندارند چون « اصولاً» مردانهاند!

3- پاساژگردی در پاساژهای مدرن!
چند وقت پیش، مقالهای خواندم دربارهی خرید و اینحرفها. نوشتهبود که در کشورهای «پیشرفته»، برای جذب مشتری، فضای پاساژها را طوری طراحیمیکنند که از همهنظر برای خریداران، جذاب، انرژیزا و دلنشین باشد و حتی خیلی از پاساژهای معتبر، علاوه بر سیستم تهویهی فوقالعاده، در هوا، اکسیژن تزریق میکنند تا مردم با ورود به این مکانها، احساس شادی و نشاط بیشتری پیدا کنند و ناخوداگاه برای خرید به این پاساژها جذب شوند.
حالا تصور کنید، تفاوت MALLهای آنها را با پاساژهای ما! از نزدیکیهای عید نوروز که هیچ نمیگویم، با آن حجم خریداران، فروشندگانی که انگار از مشتریها طلبکارند و فضاهای شلوغ و خفهی پاساژها که نه تنها مشتری جذب نمیکنند که دافع هم هستند! اما از این برههی خاص زمانی که بگذریم، در بقیهی ماهها اوضاع بهتری برای پاساژگردها فراهم است. به هر حال دیدن ویترینهای رنگارنگ، آدمهایی با لباسهای گاه مارکدار و مدلهای عجیب و غریب که باور کردهاند در یک فُشِن، بازی میکنند، مخصوصاً اگر تنوع تفریحات کم باشد و وقت آزاد، زیاد، بهترین گزینه است.
4- خیابان گردی، آشنایی با علائم و...
خیابان گردی، دو مفهوم کاملاً متمایز از یکدیگر دارد! مفهوم اول، عبارت است از قدم زدن در یک خیابان ترجیحاً طولانی، که جذابیتهای بصری خاصی دارد. قدم زدن و... قدم زدن!
و اما مفهوم دوم که جذابیتهای بیشتری دارد و آدم را هم، کمتر خسته میکند، عبارت است از گرفتن ماشین ددی برای آشنایی بیشتر با خیابانهای مهم شهر و البته قوانین و علائم راهنمایی و رانندگی! اما در این مفهوم دوم یک اصل مهم وجود دارد آن هم « صدا»ست. یک سیستم توپ روی ماشین میبندی و یک CDی خفن که ترجیحاً خواننده هم نداشته باشد و فقط اصواتی چون :دوپس، دوپس، دوم، دوم و... منتشر کند،پیدا میکنید و تمام سعیتان را به کار میبندید تا با رعایت همهی موازین و قوانین، به همان امر آشنایی با علائم راهنمایی و رانندگی، بپردازید!... آخ!...نه!!... همین الان اعلام کردند که بنزین سهمیه بندی شده!... آخه مگه با 3 لیتر چندبار میشه توی همین خیابان روزنامهمان، دور زد؟!... اینها اصلاً به فکر جوونا نیستن!
5-پارک گردی- شبهای زاینده رود!
یکی از منحصر به فردترین ویژگی های اصفهان، پارکهای زنجیرهای و متفاوت آناست. اسکیت بازی، دوچرخهسواری، قایق رانی، قدمزنی و خلاصه تفریحات جالبی که در این پارکها، مهیا شده، چیزهایی هستند که خیلی راحت، ساعتها آدم را سرگرم میکنند. در تابستان، همیشه میتوانید کمی زمان پیدا کنید و چند ساعتی را خانوادگی یا تنهایی در این پارکها بگذرانید. شبهای تابستان، هر طرف را که نگاه کنی، خانوادههای زیادی را میبینی که آمدهاند تا شامشان را در پارک بخورند، از کتلت و آش رشته گرفته تا ساندویچ و پیتزا، هر خانواده با توجه به سلیقه، فرهنگ و عقیدهی خودش شامی آورده تا در پارک و در کنار هم بخورند. هرچند که گاهی واقعاً شورش را درمیآورند بدان نحو که آدم با وجود این همه بوی مختلف، نمیتواند تنفس کند حتی! اما چه زیبا و جالب و ناب است این جمعهای خانوادگی و چه لذتی دارد، شام خوردن در پارک و قدم زدن در کنار زاینده رود ِ البته پرآب!
6-کلاسهای تابستانه، بند پ و ...
اصولاً در این برههی حساس زمانی ، یعنی اواسط خرداد تا آخر شهریور، همه یادشان میافتد که چه قدر به ورزش، موسیقی و... علاقه دارند و به همین علت هم هست که از هرکوی و برزنی که بگذری، آموزشگاهی میبینی که مِتُدش پیشرفته است و با بقیه، کاملاً فرق میکند! در این آموزشگاهها از ارف تا آواز، ملیلهدوزی تا پخت کیک، ویندوز مقدماتی تا ساخت ربات و زبان انگلیسی هم که جای خود دارد، همه جورمهارتی آموزش دادهمیشود. موسسات زبان در این تابستان از دو راه کسب درآمد میکنند. اول از راه ثبت نام زبانآموزان و دوم از راه سرکار گذاشتن داوطلبان تدریس زبان! آگهی جذب مدرس زبان انگلیسی را در روزنامه میبینید، برای آزمونش ثبت نام میکنید(بری این قبیل آزمونها هم، از صفر تا حدود 6هزارتومان باید بپردازید)، اگر در این مرحله موفق شوید نوبت به مصاحبه میرسد و بعد اگر بازهم موفق شدید، باید دورهی TTC یا همان آموزش تدریس را بگذرانید. که مدت این مرحله، از سه جلسهی چند ساعته، تا چندین جلسهی nساعته، متغیر است! خُب اگر فکر کردید با گذراندن این پروسه، شما به عنوان معلم زبان، برای خردسالان انتخاب شدهاید، سخت در اشتباهید! اصولاً باید از همان اول میفهمیدید که« بند پ» از همهی این مراحل مهمتر وتاثیرگذارتر است. متاسفم!
7- وبگردی، کتاب خوانی و...
مدتی پیش لیست « 1001 کتابی که باید تا قبل از مرگ خواند» منتشر شد. این تعطیلات فرصت خوبیست که چندتایی از این 1001 کتاب را بخوانیم. وبگردی، وبلاگنویسی و سیر و سیاحت در دنیای مجازی هم تفریح مفید و خوبیست. خلاصه این که تفریحات زیادی هست که میشود با آنها از زندگی لذت برد.
8-مزایای ترم تابستانه!
هیچکدام از مراحلی که تا به این جا گفته شد، نتوانستند اوقات فراغت شما را پربار سازند؟! اصلاً اشکالی ندارد. دانشجویید؟ ترم تابستان دانشگاه را بچسبید که مزایای فراوانی دارد و به تنهایی کل اوقات فراغتتان را پر میکند!... اگر الان با خود گفتید که: « اوووه...کی حالِ تابستون، دانشگاه رفتن را داره؟!» باید از خودتان خجالت بکشید، به شما هم میگویند:دانشجو؟!
تذکر: نظر به این که این روزها، کنکوریها بالاخره پس از چند سال درسخواندن و گذراندن تابستان با کلاسهای تست و جمع بندی و اینحرفها، میتوانند فارغ از هر کتاب سبز و سفید و صورتی، از خوابیدن و لذت بردن از برنامههای فوق سرگرمکنندهی صدا وسیما لذت ببرند، به ایشان توصیه میکنیم که بدون استرس درمورد نتایج کنکور، دمی بیاسایند، خوشبگذرانند و وقت تلف کنند! که کم پیدا میشود این آزادیها!و البته برای کنکوریهای جدید هم آرزوی توفیق، روحیهی مضاعف و عشق به کنکور داریم. تعطیلات، خوش و مفید بگذرد.
| | لینک به این مطلب 

